JAI NewsRoom مدیریت

مرد زباله‌گرد در چند صد متری بمباران؛ پناهی به جای پناهگاه

20 فروردین 1405 | 11:11 •رفاه
مرد زباله‌گرد در چند صد متری بمباران؛ پناهی به جای پناهگاه

سر تا پایم را ترس گرفته بود، ترس اینکه جنگنده بالای سرم است، نکند بمبی همین جایی که ایستادم، بزنند. دود غلیظ و سروصداها بیشتر می‌شد اما مرد زباله‌گرد بی‌اعتنا به همه اتفاقات اطرافش، احتمالا تنها به فکر پیدا کردن چیزی بود که به دردش بخورد و تبدیل به لقمه‌ای نان شود.

روز سی‌ونهم جنگ است. روشنایی روز در آستانه پایان است و دلهره‌ام با فرا رسیدن شب بیشتر هم می‌شود. نمی‌دانم حس شخصی است یا خیلی‌ها مثل من هستند. البته چندان مهم نیست، مهم این است که می‌گویند شبی حساس و سرنوشت‌ساز در پیش است. تنها چند ساعت به اتمام ضرب‌الاجل ترامپ برای حمله گسترده به زیرساخت های ایران و نابودی تاسیسات برق و پل‌ها باقی مانده. تهران شلوغ نیست اما انگار همان‌هایی که هستند برای خرید دبه‌ آب ‌و شمع از خانه بیرون آمده‌اند. ترس از عملی شدن تهدید ترامپ مردم را برای خرید اقلامی ضروری به خیابان کشانده. رئیس جمهور آمریکا گفته بود که اگر تا ساعت 3:30 بامداد چهارشنبه توافقی نشود جهنم به پا می‌شود.

مردمی که زیر بمباران هستند هر تهدیدی را جدی می گیرند و تهران صبح روز سی و نهم جنگ را با همین استرس مردمش و صدای جنگنده و انفجار شروع کرد. موشک‌ها و بمب‌ها مثل یک کابوس به زمین می‌خورند، بی‌وقفه، بی‌رحم. زندگی در جنگ برای اهالی شرق تهران سخت‌تر هم بود چون حجم حملات بیشتر بود؛ آنقدر که هر لحظه ممکن است یکبار دیگر زمین زیر پایت بلرزد یا شیشه‌های خانه‌ها مثل خود مردم به لرزه بیفتند!

صدای هواپیمای جنگی تپش قلب می آورد. صدای آن‌ها مثل رعد و برق در دل شب، آدم را به وحشت می‌اندازد. گویی مرگ هر لحظه ممکن است در آستانه ورود به خانه‌ات باشد. تقریبا ۴۰ روز است که این‌چنین زندگی می‌کنیم و خیلی ها مثل من خسته و آشفته‌اند. خسته از تمام این کابوس‌های بی‌پایان. با همه این‌ها، بعد از تعطیلات سال جدید حضور نصف و نیمه در محل کار، بخشی از زندگی شده است. با حالی خراب حاضر شده‌ام که بروم سرکار.

چند خیابان آن‌طرف‌تر از خانه را زدند. خیلی از اهالی محل از خانه‌هایشان بیرون آمده‌اند. دوباره میدان اصلی را بسته‌اند. از چند همسایه‌‌مان که دور هم جمع شده‌اند پرسیدم از کدام سمت بروم؟ یکی گفت: «از این طرف برو» و به یک‌باره چند صدای همزمان؛ «اونور بسته شده» « خیلی بد زده» « اونور خونه‌ها ریخته نرو اصلا». برخی ماشین‌ها دور می‌زنند تا راه باز را پیدا کنند. بعضی از راننده‌ها هم انگار قید مقصدشان را زده‌اند و فقط می‌خواهند از منطقه خطر فرار کنند. یکی می‌گفت: «این‌طرف هم انگار دارن می‌زنن » صدای دیگری را شنیدم که «از کوچه‌پس کوچه برو».

کمی جلوتر از این هیاهو، چشمم به مردی افتاد که تا کمر در سطل زباله خم شده؛ کت و شلوار کهنه و رنگ و رو رفته‌ توسی رنگ به تن داشت. بی اختیار کنار خیابان متوقف شدم و برای لحظاتی خیره ماندم. سرش را از داخل سطل زباله بالا آورد، به نظرم حدودا ۷۰ سال داشت. وضعیت عجیبی بود. سر تا پایم را ترس گرفته بود، ترس اینکه جنگنده بالای سرم است، نکند بمبی همین جایی که ایستادم، بزنند. دود غلیظ و سروصداها بیشتر می‌شد اما مرد زباله‌گرد بی‌اعتنا به همه اتفاقات اطرافش، احتمالا تنها به فکر پیدا کردن چیزی بود که به دردش بخورد و تبدیل به لقمه‌ای نان شود.

جنگ، مثل سایه‌ای بزرگ و سیاه بر سر همه ما سنگینی می‌کرد، اما او فقط یک هدف ساده داشت و برای نیازهای اولیه و رفع گرسنگی تلاش می‌کرد. احساس غریبی داشتم از اینکه در چنین شرایطی در دو دنیای متفاوت زندگی می‌کنیم. من از ترس بمب و موشک در حال پیدا کردن راهی مطمئن برای رفتن به محل کار هستم و او در میان زباله‌ها، در جست‌وجوی لقمه‌ای نان برای سیر کردن شکمش. به نظرم آن لحظه، آن زمان و آن مکان برای او هیچ معنایی نداشت. بمب‌ها فرود آمده بودند، آسمان پر از دود و آتش بود، اما برای او آنچه اهمیت داشت، دور شدن از مهلکه نبود؛ او دغدغه مهم‌تری داشت.

از کنار او گذشتم، اما نه! نگذشتم. فکر می‌کردم که رد شده‌ام و رفته‌ام اما تا شب، تصویر او همچنان در ذهنم می‌چرخید. این من بودم که در آن لحظه بخصوص و در آن تصویر سراسر درد و غم، محو شدم. مردی که در روزهای سراسر ترس و دلهره، وحشت‌زده نبود بلکه گرسنه بود یا در میان زباله‌ها به دنبال چیزی به درد بخور می‌گشت. به پدرانی فکر می‌کنم که به خاطر این جنگ بیکار شده‌اند، به کودکان بیشتری که گرسنه‌ خواهند بود و مادرانی که باید درد و رنج بیشتری متحمل شوند. اما من و خیلی‌ها همچنان در انتظاریم. منتظریم که این کابوسِ نداری و فقر مردم به پایان برسد. منتظریم که دیگر نبینیم یک هم‌وطن تا کمر در سطل زباله فرو رفته. منتظریم صلح واقعی برای مردم از راه برسد؛ صلح با زندگی عادی، فقط همین.

بازگشت به فهرست