JAI NewsRoom مدیریت

مردی که باغچه‌بان یک سرزمین شد

09 مهر 1405 | 12:30 •جامعه
مردی که باغچه‌بان یک سرزمین شد

روز جهانی ناشنوایان و شروع هفته جهانی ناشنوایان را در ایران شاید باید به نام مردی نامید که تمام زندگی‌اش صرف ادای دین به مردم شد. مردمی که گاه با حق‌ناشناسی او را رنجاندند.

در خانه‌ای متروکه در ضلع جنوبی چشمه علی شهر ری آرامگاه مردی است به نام جبار باغچه‌بان. او غریبانه در گور خفته است همچنان که غریبانه به زندگی پرتلاش و پرثمرش پرداخت.

باغچه‌بان در اردیبهشت ۱۲۶۴ در ایروان به دنیا آمد اما ایروان شهری برای او شد که جز آوارگی و پناهندگی چیزی به ارمغان برایش نگذاشت. 

بیایید او را در مکتب‌خانه شیخ علی اکبر تصور کنیم. جایی که پدرش، مردی سخت‌گیر و زحمتکش برای باسواد شدن پسرش انتخاب کرده بود: «او به پدرم تلقین کرده بود که معلمان مدارس جدید بی‌دین هستند. بنابراین نباید پسرش را به آن‌گونه مدارس بفرستد. شیخ می‌گفت هر گاه چشم بچه خط روسی را ببیند و زبانش به روسی تکلم کند چشم و زبانش نَجس خواهد شد و بالاخره طولی نخواهد کشید که از دین بر خواهد گشت. پس از اینکه پدرم مرا به آخوند سپرد نزد او به آموختن قرآن پرداختم. سرانجام که قرآن ختم شد به تعلیم زبان فارسی پرداخت. در آن زمان اتفاقاً ملا از کتاب تنبیه­‌الغافلین، اثر مرحوم رشدیه که تازه معمول شده بود به من درس می‌داد. وقتی که جمله “طَلَبُ العِلمِ فَریضَهٌ عَلى کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَهٍ ” را برای من ترجمه می‌کرد از او پرسیدم چرا مادر وخواهر من درس نخوانده‌اند و دختران به مکتب نمی‌روند. استاد پاسخ داد علمی که برای زنان منظور است علم قرآن است و آن هم به شرطی که سوره‌ی یوسف را نخوانند زیرا روح این جنس مایل به فساد است. من از آن روز به بعد که این حرف استاد را شنیدم نه فقط نسبت به مادر و خواهر خود، بلکه نسبت به تمام زنان جهان بدبین شدم و وجود آنها را برای خانواده ما مایه‌‌ی ننگ و بی‌ناموسی دانستم.»

اما همین کودکی که تعصب کورکورانه را از معلمش می‌آموخت در سن پانزده سالگی با سوادی که داشت شروع به آموزش الفبا به دختران کرد. پنهانی و دور از چشم متعصبین. خبرنگار مجله ملانصرالدین هم شد و در بیست سالگی دچار جنگ ارمنی‌ها و مسلمانان قفقاز شد. جنگی خونین که پای جبار جوان را به زندان باز کرد. همان جایی که او از آن به عنوان آموزشگاهی برای درک تازه جهان یاد می‌کند. جنگ که تمام شد، از زندان که بیرون آمد همچنان کلاس‌های درس را برای دختران به شکل مخفیانه ادامه داد اما در سال ۱۲۹۰ در ایروان تدریس را شروع کرد. این نقطه آغاز ظهور معلمی است که جهان پیرامونش را تغییر داد. او در این سال‌ها فقط به تدریس نپرداخت، کتاب داستان برای کودکان تالیف کرد، به دنبال آن روش‌های نوینی در آموزش الفبا ابداع کرد و نبوغ خود را رفته رفته نشان داد که دوباره جنگ در ایروان آغاز شد. این بار دیگر خانواده تصمیم گرفت به سرزمین آبا و اجدادی‌اش ایران برگردد اما در راه تمام خانواده حصبه گرفتند و معجزه بود که بعد از هفته‌ها بیماری بدون آن که کسی پرستارشان باشد جان سالم به در بردند.

می‌خواست به شهر پدری تبریز برود اما در مرند ماندگار شد. عشق آموختن او را به تکاپو انداخت که مجوز تاسیس مدرسه‌ای دخترانه را بگیرد ولی نتوانست با این حال کار تدریس در مدرسه احمدیه مرند را آغاز می‌کند: «در مهرماه سال ۱۲۹۹ حکم استخدام به من داده شد و رسماً وارد دبستان دانش شدم. حقوق آموزگاران این دبستان در حدود چهار یا پنج تومان بود و کسی در آن جا بیش تر از هفت تومان حقوق نداشت. فقط حقوق مدیر مدرسه و من پانزده تومان بود. روزی که وارد دبستان شدم بیشتر از ده نفر شاگرد در کلاس وجود نداشت.»

 اما کار اصلی را در تبریز کرد. جایی که در کنار تدریس در مدرسه به فکر تاسیس کودکستان افتاد. برای این کار سری به کودکستانی ارمنی زد و در جنب مدرسه باغچه اطفال را تاسیس کرد. از اینجا بود که خودش را باغچه‌بان نامید و اعتقاد داشت که معلمان کودکستان را باید باغچه‌بان خواند.

شور زندگی و شوق آموزش در او اما همیشه با سد نادانی، حسادت و غرض‌ورزی روبرو می‌شد: «در سال ۱۳۰۵ روزی به فکر تأسیس کلاسی برای کر و لال‌ها افتادم. به نظرم چنین می‌رسید که اگر رئیس فرهنگ از نیت من آگاهی یابد، به مناسبت این که در دورۀ ریاست او و به کمک او بنای یک مؤسسه تاریخی گذاشته خواهد شد، نظرش نسبت به من تغییر خواهد کرد. با این امید به دیدن او رفتم. وقتی فکر خود را دربارۀ افتتاح کلاس برای کر و لال‌ها با او در میان گذاشتم، با خونسردی به من گفت: «اگر تو چنین استعدادی در خود می‌بینی که لال‌ها را زبان‌دار کنی، بهتر است در باغچۀ اطفال به کودکان فارسی بیاموزی. ما به دبستان کر و لال‌ها احتیاج نداریم.» از کم‌لطفی رئیس سخت متأثر شدم. گفتم: «من قمارخانه باز نمی‌کنم که به اجازه شما نیازمند باشم. فردا تابلو را خواهم زد، شما دستور بدهید آن را پایین بیاورند».

او نخستین آموزگاری بود که نگاه پرمهرش را به کودکان ناشنوا دوخت و ایمان داشت که می‌توان به آنها سواد آموخت. از سوی دیگر روش آموزش الفبا به کودکان را نمی‌پسندید و کتابی درباره این موضوع نیز منتشر کرد. خودش معتقد بود که کودک در ماه‌های نخستین کلیت هر چیز را می‌بیند اما رفته رفته جز بغل پدر و مادرش به جای دیگری نمی‌رود. این نشان می‌دهد که کودکان از کلیت به جزئیات می‌رسند و همین شیوه باید در تدریس آنان لحاظ شود.

اما تدوین کتاب راهنمای الفبای آسان، اعلان عمومی آموزش ناشنوایان، ابداع الفبای دستی گویا، نوشتن چندین نمایشنامه برای کودکان و نوشتن داستان‌ها برای بچه‌ها همه این‌ها باعث نشد که رییس وقت فرهنگ آذربایجان عذرش را نخواهد و باغچه اطفال را تعطیل کرد. این شد که باغچه‌بان دیگر دل از تبریز برید و به پیشنهاد رییس فرهنگ شیراز راهی شهر حافظ و سعدی شد. آنجا محیط بازتر بود. نرسیده کودکستانش را در این شهر تاسیس کرد.

در این میان باید به اختراع تلفن برای ناشنوایان هم اشاره کرد. تلفنی بزرگ که ناشی از تجربه کودکی‌اش بود. زمانی که یکی از گوش‌هایش بعد از درد فراوان ناشنوا شد و پدر به جای مراجعه به پزشک سراغ مردی رفت که با داروهای گیاهی و دعا گوشش را می‌خواست درمان کند. حتی یک بار در گوشش نفت ریخت. خودش می‌گوید که یک بار که خوابیده بودم و گوش سالمم روی بالش بود ساعت را برداشتم و به گوشم نزدیک کردم، می‌شنوید بعد آن را به دندان گرفتم و دیدم که صدایش را به خوبی می‌شنوم. همین باعث شد که در بزرگسالی تلفنی با این روش برای ناشنوایان اختراع کند. اختراع او تلفنی گنگ با گوشی استخوانی بود که شخص ناشنوا با گرفتن میله آن به دندان می‌تواند از طریق استخوان فک ارتعاشات صوتی را دریابد و بشنود.

مهاجرتش به تهران و پی گرفتن کارهایش باقی کارنامه کاری باغچه‌بان را شکل می‌دهد. پس از ورود به تهران یک خانه خشت و گلی در جنوب شهر کرایه می‌کند و به استخدام اداره دخانیات درمی‌آید ولی شور آموختن دست از سرش برنمی‌دارد. چند ماه بعد اعلان افتتاح دبستانی برای ناشنوایان را در روزنامه اطلاعات منتشر می‌کند اما فقط یک شاگرد در آن شرکت می‌کند. و چند ماه بعد تابلوی موسسه‌ای را برای آن‌ها بر سردر یکی از خانه‌های کوچه‌ای در حوالی میدان حسن‌آباد نصب می‌کند. در طی هفده سال، دوازده بار جای موسسه عوض می‌شود تا اینکه باغچه‌بان در سال ۱۳۲۴ موفق به جلب موافقت شهرداری برای دریافت زمینی در محله یوسف‌آباد می‌شود.

«دستور تعلیم الفبا» و «علم آموزش برای دانشسراها» دو کتاب دیگری بودند که باغچه‌بان به ترتیب در سال‌های ۱۳۱۴ و ۱۳۲۰ منتشر کرد. باغچه‌بان پس از یک سال دوندگی، موفق شد اساسنامه «جمعیت حمایت کودکان کرولال» را در اول تیرماه ۱۳۲۳ به ثبت برساند. در بهمن‌ماه همان سال، باغچه‌بان نخستین شماره مجله «زبان» را منتشر کرد. در بهار ۱۳۲۴، باغچه‌بان مجله «بهار کودکان» را به‌عنوان ضمیمه فصلی مجله زبان منتشر می‌کند. اما بیش از یک شماره ادامه پیدا نمی‌کند.

تالیفات بسیار او در زمینه آموزش و پرورش هنوز حرف‌ها برای گفتن دارند. آموزش ناشنوایان تا همیشه با نام او پیوند خورده است و قصه‌ها و نمایشنامه‌های کودکانه‌اش هنوز شنیدنی است. خودش در پایان زندگینامه خودنوشتش گفته است: «من به خوانندگان این سرگذشت آواز نمی‌خوانم که صدایم رسا و آهنگ آن خوش‌آیند باشد. من دردی داشته‌ام و فریاد می‌زنم و صدای فریاد البته که گوش‌خراش است.»

او هنوز هم در سرزمین خودش غریب است. سال ۱۴۰۰ شورای شهر تهران خواست خیابانی فرعی از خیابان‌های شرق خیابان حجاب درست مقابل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را به نام او کند اما فرمانداری تهران مخالفت کرد. بعد از تغییر دولت در شهریور همان سال این تصمیم اجرایی شد اما در آذرماه همان سال دوباره پلاک کوچه باغچه‌بان کنده شد و کوچه به نام قبلی‌اش بازگشت.

نه تنها ناشنوایان که همه ما مدیون مردی هستیم که اساس آموزش و پرورش را تغییر داد. او از نخستین کسانی بود که به کودکان اهمیت می‌داد و برایشان کار و زندگی می‌کرد. نامش در حافظه جمعی عاشقان این سرزمین همیشه تا ابد زنده است.  

برچسب‌ها: #ناشنوایان
بازگشت به فهرست