JAI NewsRoom مدیریت

گذار از «خیریه سنتی» به «تغییر اجتماعی»

14 دی 1404 | 10:34 •جامعه
گذار از «خیریه سنتی» به «تغییر اجتماعی»

میل به انجام کار خیر و کمک به همنوع، نیرویی قدرتمند و ستودنی است، با این حال این نیروی عظیم گاهی در چرخه‌ای از اقدامات تکراری، سطحی و بی‌اثر گرفتار می‌شود؛ پدیده‌ای که می‌توان آن را «ابتذال امر خیر» نامید. اما چگونه می‌شود از دام راه‌حل‌های ساده و فوری رها شد و به سوی تغییر پایدار حرکت کرد؟

چگونه نیت‌های نیکو به نتایجی ناچیز یا حتی زیان‌بار منجر می‌شوند؟ چرا کمپین‌های پرشوری که برای تهیه نیازهای اساسی به راه می‌افتند، اغلب در تغییر بنیادین زندگی افراد ناتوان می‌مانند؟ این پرسش‌ها آغاز گفت‌وگوی ما با ناصر نوربخش است. نوربخش، دانش آموخته جامعه‌شناسی و از موسسان و مدیرعامل «بنیاد توسعه فرهنگی و توانمندسازی سپهر» است که از سال 1389 در حوزه تسهیلگری و پروژه‌های توانمندسازی فعالیت می‌کند. او با نگاهی نقادانه و تجربه‌ای میدانی مرزی میان «خیریه سنتی» و «کنشگری برای تغییر اجتماعی» ترسیم می‌کند. نوربخش توضیح می‌دهد که چرا کاشتن یک نهال که پنج سال بعد به بار می‌نشیند، از کاشتن سبزی‌ای که بعد از یک ماه آماده برداشت است، ارزشمندتر است و چگونه می‌توان از دام راه‌حل‌های ساده و فوری رها شد و به سوی اقداماتی حرکت کرد که به توانمندسازی واقعی و تغییر پایدار در جامعه منجر می‌شوند.

از مفهوم «ابتذال امر خیر» شروع کنیم. وقتی از این عبارت استفاده می‌کنید، دقیقاً به چه پدیده‌ای اشاره دارید؟

این واژه زمانی مصداق پیدا می‌کند که کارهای خیرخواهانه اسیر فرایندهای تکراری و بی‌هدف شوند. یعنی کار خیر را در همان چارچوب مفهومی خودمان ادامه دهیم، بدون اینکه لزوماً اولویت مخاطب و فرد نیازمند باشد و به روش‌هایی بچسبیم که شاید در گذشته کارکرد داشته‌اند اما امروز دیگر مؤثر نیستند. اگر یک اقدام خیرخواهانه هدفمند نباشد و صرفاً به تکرار یک چرخه معیوب کمک کند، فرد را در همان وضعیت نیازمندی نگه دارد یا حتی به گونه‌ای رفتار کنیم که افراد غیرنیازمند را نیازمندتر کنیم، ما با ابتذال امر خیر روبه‌رو هستیم . این پدیده زمانی رخ می‌دهد که از پرسیدن سؤالات سخت درباره اثربخشی دست برمی‌داریم و به ساده‌ترین راه‌حل‌ها بسنده می‌کنیم.

شما میان «خیریه به معنای سنتی» و «کنشگری برای تغییر اجتماعی» تمایز قائل می‌شوید. تفاوت اصلی این دو رویکرد در چیست؟

خیریه در معنای سنتی‌اش بیشتر بر تأمین نیازهای اساسی و فوری مانند خوراک، پوشاک و مسکن متمرکز است . این رویکرد واکنشی است. اما کنشگری اجتماعی سراغ زیربناها می‌رود یعنی شرایط، جغرافیا، نیازها و مهم‌تر از همه، «دارایی‌ها» و نقاط قوت یک فرد یا جامعه را بررسی می‌کند.
نگاه کنشگر، توانمندساز و توسعه‌محور است و به دنبال ارتقای سرمایه‌های مختلف (اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی) با کمک خود فرد است تا بستری برای رشد او فراهم کند. در مقابل در نگاه خیریه‌ای سنتی، اصولاً در این نگاه رشد و تعالی وجود ندارد و فرایند به گونه‌ای است که حتی اگر کمک تحصیلی باشد، به توان‌افزایی واقعی منجر نمی‌شود.

با این توصیف چرا اغلب افراد و سازمان‌ها به سمت همان خیریه سنتی گرایش دارند و نه کنشگری اجتماعی که به نظر عمیق‌تر و مؤثرتر است؟ 

دلایل متعددی وجود دارد. بخش اول به باورهایی برمی‌گردد که کار خیر را صرفاً در غذا دادن یا کمک به ایتام خلاصه می‌کند و فکر می‌کند کفایت ماجرا همین است. دلیل دومی که بسیار مهم است، این است که کارهای خیریه سنتی «ملموس‌تر» هستند و نتایجشان به سرعت دیده می‌شود. شما وقتی یک بسته غذایی می‌دهید، بلافاصله نتیجه‌اش را می‌بینید: شکم گرسنه‌ای سیر می‌شود و این یک رضایت آنی برای کمک‌کننده دارد. در مقابل کنشگری اجتماعی یک فرایند «مزمن»، زمان‌بر و یک سرمایه‌گذاری بلندمدت است .
من این دو را به باغچه تشبیه می‌کنم: خیریه سنتی کاشتن سبزی است که یک ماهه برداشت می‌شود اما کنشگری اجتماعی، کاشتن یک نهال میوه است که حداقل پنج سال زمان و مراقبت نیاز دارد تا به بار بنشیند . متأسفانه ما کنشگران اجتماعی نیز اغلب در گزارش‌دهی و روایت‌گری دستاوردهای بلندمدت خود ضعیف عمل می‌کنیم و همین پیچیدگی، باعث می‌شود افراد به سمت راه‌حل‌های ساده‌تر کشیده شوند.

آیا تجربه میدانی مشخصی از شکست این رویکرد تک‌بعدی (مانند مدرسه‌سازی یا اهدای صرفِ لوازم‌التحریر) دارید که نشان دهد چرا این ساده‌سازی در عمل شکست می‌خورد؟
بله، این داستان شکست یک مداخله سطحی را نشان می‌دهد. یکی از موسسات خیریه، سال‌ها پیش مدرسه‌ای در یکی از استان‌های جنوبی ساخت. در روز افتتاحیه، عکسی از یک دانش‌آموز آنجا گرفته شد که بسیار معروف شد. سال‌ها بعد، مسئولان موسسه تصمیم گرفتند او را پیدا کنند و ببینند سرنوشتش چه شده است. پس از جست‌وجوی فراوان، او را در حالی یافتند که به کار «سوخت‌کشی» و قاچاق سوخت در منطقه مشغول بود. این داستان یک تراژدی و در عین حال یک درس بزرگ است. 
مسئله، نداشتن تفکر سیستمی است و اینکه فکر کنیم با یک مدرسه همه‌چیز درست خواهد شد، این‌گونه نیست. شما می‌توانید زیرساخت فیزیکی (مدرسه) و ابزار (لوازم‌التحریر) را فراهم کنید، اما اگر سیستم اقتصادی-اجتماعی اطراف فرد یعنی فقر منطقه‌ای، نبود شغل پایدار و جاذبه بازار سیاه را نادیده بگیرید، مداخله شما محکوم به شکست است. مسئله اصلی «نبود مدرسه» نبود، بلکه «نبود آینده‌ای قابل اتکا» بود.

اگر مداخلات تک‌بعدی شکست می‌خورند (همانطور که در داستان دانش‌آموز سوخت‌کش دیدیم)، راه‌حل جایگزین چیست؟ آیا شبکه‌سازی میان سازمان‌های مردم‌نهاد می‌تواند پاسخی به این چالش باشد؟

کاملاً. راه‌حل ایده‌آل این است که شبکه‌ای از سازمان‌های مردم‌نهاد شکل بگیرد که هر کدام به صورت تخصصی بخشی از کار را بر عهده بگیرند. در مورد همان دانش‌آموز، یک سازمان نیازهای آنی او (لوازم‌التحریر) را تأمین کند، سازمان دیگری روی مهارت‌های فردی و خلاقیت او کار کند و موسسه سومی به توانمندسازی معلمان و والدین او بپردازد. این می‌شود یک «بسته حمایتی جامع» و یک مداخله اثربخش .
اما متأسفانه، این شبکه‌سازی در عمل بسیار دشوار است. فراتر از کلیشه‌هایی مانند اینکه «کار گروهی بلد نیستیم»، مشکل اصلی ما فقدان «حرفه‌ای‌گری» است. ما بلد نیستیم با هم گفت‌وگو کنیم، قاعده بگذاریم و بر اساس یک مدل «برنده-برنده» همکاری کنیم. مثال ساده: دو سازمان یک پروژه مشترک اجرا می‌کنند. روز اختتامیه، بر سر اینکه لوگوی کدام سازمان باید بالاتر از دیگری روی بنر مراسم قرار بگیرد، اختلاف پیش می‌آید. اینکه کدام سازمان «برگزارکننده» و کدام «همکار» معرفی شود. این رفتارهای خرد نشان می‌دهد که در نهایت، هر کسی می‌خواهد پروژه را به نام خود تمام کند و بگوید: «ما این کار را کردیم»

به جز شبکه‌سازی چه راهکارهای دیگری برای خروج از این چرخه تکراری و رفتن به سمت نوآوری وجود دارد؟

یک راهکار این است که خود ما کنشگران به سمت شناسایی نیازهای جدید و «بازارهای خالی» حرکت کنیم. وقتی می‌بینیم که ده‌ها سازمان در حوزه حمایت تحصیلی فعال هستند، دیگر لزومی ندارد که ما هم سازمان جدیدی در همین حوزه تأسیس کنیم؛ باید سراغ حوزه‌هایی برویم که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است و نیاز و ظرفیتش نیز هست.
در این میان، نهادهای دولتی هم می‌توانند نقش تسهیلگر و هدایتگر داشته باشند؛ البته نه به شکل دستوری و از بالا به پایین. دولت باید با ارائه پژوهش‌ها و ترسیم چشم‌انداز آینده، این فرصت‌ها را معرفی کند. برای مثال با توجه به بحران سالمندی که در دهه‌های آینده با آن روبه‌رو خواهیم شد دولت می‌تواند با انتشار اسناد راهبردی، سازمان‌های مدنی را به فعالیت در حوزه مراقبت از سالمندان تشویق کند.
در نهایت، یک NGO باید مانند یک کسب‌وکار نوآور یا استارتاپ عمل کند. همان‌طور که یک استارتاپ نیازسنجی می‌کند و به دنبال خلق «ارزش پیشنهادی» جدید است، یک NGO هم باید از خود بپرسد: مسئله اصلی جامعه چیست و من چه راه‌حل جدید و متمایزی برای آن ارائه می‌دهم؟ متأسفانه این نگاه در بخش اجتماعی ما بسیار ضعیف است و بسیاری از فعالیت‌ها هنوز بر پایه احساسات آنی و روش‌های تکراری پیش می‌روند.

یکی از واژه‌هایی که زیاد به کار می‌رود و شاید مانند «امر خیر» دچار ابتذال شده، «توانمندسازی» است. تعریف دقیق شما از این مفهوم چیست و چرا دادن وام اشتغال یا ابزار کار (مانند چرخ خیاطی) لزوماً به توانمندسازی منجر نمی‌شود؟

دقیقاً همین‌طور است. این واژه هم بسیار سطحی به کار می‌رود. توانمندسازی صرفاً ایجاد شغل یا دادن یک چرخ خیاطی به یک زن سرپرست خانوار نیست. این‌ها در بهترین حالت، توانمندسازی اقتصادی ناقص هستند . توانمندسازی واقعی یک فرایند چندبعدی است که به ارتقای «سرمایه‌های» مختلف انسان‌ها کمک می‌کند: سرمایه اقتصادی (کمک به افزایش درآمد پایدار)، سرمایه اجتماعی (تقویت ارتباطات و مشارکت فرد در جامعه)، و سرمایه فرهنگی (ارتقای سطح سواد، مهارت‌های فردی، عزت نفس و خوداتکایی) . توانمندسازی واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد بتواند در جامعه خود نظر بدهد، نقش ایفا کند و قدرت چانه‌زنی داشته باشد. متأسفانه بسیاری از نهادهای حمایتی، توانمندسازی را با تعداد وام‌های اشتغال‌زایی برابر می‌دانند. ایجاد اشتغال با وام، بدون در نظر گرفتن مهارت‌ها، آموزش و شبکه‌سازی، در بسیاری از موارد به شکست و بدهکاری بیشتر فرد می‌انجامد و هیچ‌کدام از این‌ها ضرورتاً به توانمندی واقعی منجر نمی‌شود .

این فعالیت‌های گسترده خدماتی از سوی سازمان‌های مردم‌نهاد، این خطر را ندارد که دولت را از انجام وظایف ذاتی خود معاف کند؟ آیا این کمک‌ها باعث نمی‌شوند که یک «حق شهروندی» در قالب «لطف خیریه‌ای» به مردم ارائه شود؟

شاید درست باشد و به سستی و وادادگی بیشتر بخش‌های دولتی دامن بزند. وقتی یک سازمان مردم‌نهاد خلأ خدماتی دولت را پر می‌کند، این خطر وجود دارد که مطالبه‌گری عمومی از دولت کاهش یابد. این فرایند، یک مسئله سیاسی و عمومی را به یک مشکل فردی و خصوصی تقلیل می‌دهد و مسئولیت را از دوش دولت برمی‌دارد .
برای مقابله با این خطر، سازمان‌های مردم‌نهاد باید به یکی از وظایف ذاتی و فراموش‌شده خود عمل کنند: «مطالبه‌گری» و «ترویج‌گری». ما وظیفه داریم که یک مسئله روی زمین مانده را در سطح جامعه و حاکمیت مهم کنیم. جالب است بدانید در فرم گزارش عملکرد سالانه سازمان‌های مردم‌نهاد که به وزارت کشور ارائه می‌دهیم، جدولی وجود دارد با این عنوان: «چه پیشنهادهایی به سازمان‌های دولتی ارائه داده‌اید؟» اکثر سازمان‌های مردم نهاد این بخش را خالی رها می‌کنند، چون کاری در این زمینه نکرده‌اند. این نشان می‌دهد که ما چقدر از نقش اصلی خود به عنوان دیده‌بان جامعه و بازوی مطالبه‌گر مردم فاصله گرفته‌ایم .

شما در «بنیاد سپهر» چه روش‌هایی در پیش گرفتید تا از دام روش‌های سنتی بپرهیزید؟

سعی کرده‌ایم مدیریت سازمان را با روش‌های علمی و امروزی پیش ببریم؛ یعنی شفافیت مالی واقعی و هیئت مدیره تصمیم‌گیر، نه نگاه سنتی . اما مهم‌تر از آن، ما همواره «منعطف» بوده‌ایم. سازمان ما در دل جامعه محلی متولد شده و بافت منطقه را می‌شناسد، اما هم‌زمان تعامل مداوم با افراد با تجربه و متخصصان بیرون از منطقه داشته‌ایم تا منزوی نشویم .
این انعطاف‌پذیری در عمل خود را نشان داد. کارمان را با آموزش مهارت‌های کارآفرینی در مدارس شروع کردیم. اما پس از دو سال، مسیر همکاری با مدارس آن‌قدر فرسایشی شد که تصمیم گرفتیم رویکردمان را تغییر دهیم. هدفمان را که «ترویج فرهنگ کار و تلاش» بود، حفظ کردیم، اما روش را کاملاً عوض کردیم . به جای سخنرانی‌های کلیشه‌ای در مدرسه، پروژه‌های خلاقانه تعریف کردیم: یک کتابخانه سیار راه‌اندازی کردیم که کتاب‌هایی با موضوع خلاقیت و پشتکار به مناطق مختلف می‌برد؛ یا پروژه‌ای تعریف کردیم که در آن، دانش‌آموزان با افراد «درست‌کار» در محله‌شان مصاحبه و تولید محتوا می‌کنند. ما فعالیت اجتماعی را نه یک فرمول ثابت، بلکه یک فرایند پویای حل مسئله می‌بینیم.

با توجه به اینکه این پروژه‌ها (مانند کاشتن نهال) زودبازده نیستند، چگونه نیکوکاران را متقاعد می‌کنید که از این فعالیت‌های بلندمدت و کمتر ملموس حمایت مالی کنند؟

این بزرگ‌ترین چالش ماست. باید مسئله را برای آدم‌ها مهم و قابل درک کنیم. همان‌طور که یک شرکت برای معرفی محصول جدیدش، نمونه‌های رایگان برای تست به مشتریان می‌دهد، ما هم باید به نیکوکاران اجازه دهیم طعم خدمات جدیدمان را «مزه مزه» کنند. ما باید با روایتگری قوی، گزارش‌های شفاف و نشان دادن دستاوردهای کوچک اما معنادار، به آن‌ها کمک کنیم تا بفهمند سرمایه‌گذاری روی مهارت‌های یک نوجوان، اثری پایدارتر از اهدای یک وعده غذا دارد. برای مثال، چند وقت پیش، برای نیکوکاران کلیدی‌مان بسته‌ای ارسال کردیم که حاوی محصولاتی از کسب‌وکارهایی بود که با حمایت آن‌ها راه‌اندازی شده بودند. در کنارش توضیح دادیم که این کسب‌وکارها چگونه با همراهی شما شکل گرفته‌اند تا ببینند کمکشان چگونه به یک اثر عمیق تبدیل می‌شود. در نهایت، این خود ما کنشگران اجتماعی هستیم که با عملکرد حرفه‌ای، گزارش‌دهی صادقانه و نوآوری مستمر، می‌توانیم ذائقه امر خیر را در جامعه تغییر دهیم و آن را از سطح به عمق هدایت کنیم.

بازگشت به فهرست