تهرانِ بیخواب؛ روایت یک بامداد پر از صدای جت و انفجار
هشت روز است که تهران با صدای انفجار بیدار میشود و شبها را هم با همان صدا به پایان میبرد. در میان این روزهای پراضطراب، یک بامداد برای تهرانیها با بقیه این روزها فرق داشت؛ شبی که جنگندهها آنقدر پایین پرواز کردند که شهر برای ساعتی طولانی بیخواب شد.
تهرانیها هشت روز است که با صدای انفجار از خواب بیدار میشوند و بسیاری از غروبها را هم با همان صدا به شب میرسانند. یک روز شرق شهر بیشتر میلرزد، روزی دیگر غرب. در مرکز شهر هم برخی میگویند صدای پیوسته انفجارها به بخشی از زندگی روزانه تبدیل شده است. با وجود خروج بخشی از جمعیت، گفته میشود هنوز حدود ۶۰ درصد مردم در پایتخت ماندهاند؛ بعضی بهدلیل کار و زندگی و برخی هم چون توان مالی ترک شهر را ندارند. اما در میان این شبها، یک بامداد برای بسیاری از تهرانیها ترسناکتر از همه بود؛ شبی که جنگندهها آنقدر پایین بر فراز شهر پرواز کردند که هزاران نفر تصور کردند انفجار بعدی درست کنار خانهشان رخ خواهد داد.
در آن بامداد، صدای جتها و انفجارها آنقدر نزدیک شنیده میشد که بسیاری از شهروندان گمان میکردند مقصد بعدی بمبها محله خودشان است.
سیامک میگوید: «واقعاً فکر میکردم بمب را در حیاط خانه ما میاندازند.» در بسیاری از خانهها خواب با لرزش شیشهها شکست. بهار میگوید ابتدا تصور کرده بودند صدایی عادی از داخل ساختمان است: «من و مادرم داشتیم حرف میزدیم و میگفتیم دیگر بخوابیم که یکهو صدایی شبیه جاروبرقی آمد. گفتم شاید همسایه طبقه بالا دارد خانهتکانی میکند؛ پنج و نیم صبح هم دست از کار برنداشته. اما بعد فهمیدیم هواپیما بالای سرمان است.» چند لحظه سکوت و تردید: «ترسیدیم، اما نیم ساعت بعد صدایی نیامد و ماهم خوابیدیم.»
اما برای بسیاری از خانوادهها خواب دیگر برنگشت. نرگس میگوید وقتی بیدار شدند مادرش در حال نماز خواندن بود: «اول پنجرهها را باز کردیم تا موج انفجار رد شود. بعد پسرم و پدرم بیدار شدند و همه دور هم نشستیم و دعا خواندیم.» او میگوید صدای جنگندهها آنقدر نزدیک بود که احساس میکردند درست بالای سرشان پرواز میکنند: «خیلی ترسیدیم. جتها جلوی دماغمان بودند.»
در شرق تهران، مهناز با صدای انفجار از خواب پرید: «من و پسرم خوابیده بودیم که ناگهان صدایی آمد. با اولین انفجار از خواب پریدم و همدیگر را بغل کردیم.» انفجارها یکی پس از دیگری شنیده میشد. اما ارتفاع پرواز جنگندهها از همه چیز عجیبتر بود: «جنگندهها آنقدر پایین بودند که تقریباً نیم ساعت بالای سرمان میچرخیدند.» آنقدر پایین پرواز میکردند که انگار میتوانند خانهها را ببینند.
شاهین و همسرش هم آن شب با صدایی ترسناک و پشت سر آن لرزیدن شیشهها از خواب پریدند: «صدای این جتها خیلی نزدیک بود، انگار بالای سرمان بودند.» بعد نگرانی برای پدر و مادرها شروع شد: «یادم افتاد مامان و بابام در خانهاند و نمیتوانند راحت حرکت کنند. بابام خیلی سخت راه میرود.» وقتی با برادرش تماس گرفت تازه فهمید ساعت پنج و نیم صبح است: «گفت نگران نباش، ما سهتایی در راهرو نشستهایم.»حدود نیم ساعت بعد صداها کمتر شد: «نزدیک شش صبح تقریباً تمام شد. شاهین دوباره خوابید، اما من تا حدود هشت صبح بیدار ماندم.» صبح هنوز حال روحی خوبی نداشت: «خیلی شب بدی بود. از همه شبهای قبل ترسناکتر.» در آن ساعتها تلفنها هم بیوقفه میان خانوادهها میچرخید. یکی از همکاران او که در حوالی جمهوری زندگی میکند همان زمان پیام داده بود: «خیلی ترسیدهام. همه چیز در خانه میلرزد.» به گفته او در آن منطقه صدای جنگندهها و انفجارها حتی طولانیتر ادامه داشت: «میگفت تا نزدیک هفت صبح هنوز صداها ادامه داشت.»
این تجربه فقط محدود به چند خانه نبود. در شبکههای اجتماعی هم روایتهای مشابهی منتشر شد. سحر در شبکه ایکس نوشت: «تنها هفت روز از جنگ گذشته اما انگار یک ماه گذشته است. این صداها و این لرزشها از ما آدم سالم باقی نمیگذارد.» در میان این روایتها، صدای کسانی هم شنیده میشود که زندگیشان در آستانه یک اتفاق مهم دیگر است.
فهیمه که فقط چند روز به تولد فرزندش مانده، در یادداشتی خطاب به کودکش نوشته است: «ده روز بیشتر به آمدنت نمانده. هر بار با صدای انفجار به راهروی خانه پناه میبرم و دستهایم را دور تو حلقه میکنم.»
و شهرزاد از شبی مینویسد که کنار دخترش گذرانده است: «وقتی صدا بالا میرود بالشت را جلوی تلویزیون میگذاریم و پشت به پنجره مینشینیم. هر بار که صدای بمب بلند میشود ناخودآگاه دخترم را محکمتر بغل میکنم.»
آن بامداد برای بسیاری از تهرانیها یک تصویر مشترک داشت: شهری که در تاریکی سحر بیدار شد، شمارهها یکی پس از دیگری به امید شنیدن صدای سلامتی گرفته شد، خانوادهها در راهروها نشستند و برای ساعتی طولانی هیچکس مطمئن نبود انفجار بعدی در کدام نقطه شهر فرود خواهد آمد.