JAI NewsRoom مدیریت

سالروز درگذشت عبدالحسین زرین‌کوب؛ مردی کاروان‌سالار کلمات

24 شهریور 1405 | 15:47 •جامعه
سالروز درگذشت عبدالحسین زرین‌کوب؛ مردی کاروان‌سالار کلمات

یکی از وجوه شخصیت زرین‌کوب که چندان بدان اشاره نمی‌شود بخشیدن مجموعه بی‌نظیری از کتاب‌ها و مجلات و یادداشت‌های منتشر شده و نشده خود به مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی است.

به دوستش حبیب‌الله شریفی زنگ زده بود که دو روز از لندن به پاریس می‌رود تا جلد دوم کتابی را پیدا کند که مدت‌ها دنبالش می‌گشت. به خاطر عملی که در لندن داشت بدنش بسیار ضعیف شده بود و دوره نقاهت را می‌گذراند. وقتی با هم کتابخانه مورد نظر رسیدند دیدند که کتابخانه بسته است. سراغ کتاب را گرفتند و فهمیدند کتابخانه دیگری آن طرف شهر، جلد دوم را دارد. با آن حال و اوضاع جسمی راه افتادند و خودشان را با مترو به کتابخانه رساندند اما از مترو تا کتابخانه راه زیاد بود و باران و باد در کار. هوا به شدت سرد بود و او حالش خوب نبود ولی بالاخره خودش را به کتابخانه رساند و وقتی جلد دوم کتاب را دید انگار که همه دردهایش را فراموش کند سرگرم تورق و کپی گرفتن از کتاب شد. وقتی برگشتند چنان از سرما آزرده بودند که مجبور شدند پاهایشان را در لگن آب گرم بگذارند تا بتوانند بنشینند. او دکتر عبدالحسین زرین‌کوب بود. مردی که برای فهمیدن تا ثریا می‌رفت و برای فهماندن تا پای جان کار کرد.

امروز سالروز درگذشت استادی است که هنوز نام کتاب‌هایش بر سر زبان‌هاست. جدش ملا علی اکبر خوانساری اصفهانی بود و با اینکه اصالتا اهل خوانسار بودند به خاطر شغل پدر که راهی بروجرد شده بود در این شهر به دنیا آمد. پسرکی شیطان و از همان آغاز اهل جستجو و پرسش. برادرش در گفتگویی با همشهری آنلاین گفته است: «پدربزرگ ما (پدر مادرم) در بروجرد داروخانه‌ای داشت. او به زرین‌کوب که نوه بزرگش بود و خیلی دوستش داشت گفته بود زمانی که از مدرسه می‌آید، پیش او برود. خود زرین‌کوب می‌گفت زمانی که پیش پدربزرگم رفته بودم آقای قدبلندی با لباس لری آمد و گفت: «این شاهنامه است و این کتاب را به فلانی برسان.» زمانی که پدربزرگم مشغول کار شد پارچه را کنار زدم و دیدم کتاب پر از تصاویر اسفندیار و دیو و رستم و ... است. چیزی نگفتم، کتاب را بستم، بعد هم پشت قفسه داروها قایم شدم. پدربزرگم فکر کرد، رفتم چیزی بخرم و بعدش به خانه برگردم.

غروب که می‌شود، پدربزرگم داروخانه را می‌بندد. وقتی هوا تاریک می‌شود چون آن زمان برق هم نبود، زرین‌کوب چراغ گردسوزی را روشن می‌کند و سپس مشغول خواندن «شاهنامه» می‌شود. چنان عاشق کتاب شده و مشغول خواندن بوده که معلوم نیست کی خوابش می‌برد. زمانی که پدربزرگم به خانه برمی‌گردد، مادرم می‌پرسد "عبدی کجاست؟". بعد پدربزرگم می‌گوید «مگر به خانه نیامده است؟» همه شهر و محله را به دنبالش می‌گردند. حتی لانه سگش را. (عبدالحسین در کودکی سگی داشته که برایش لانه ساخته بود. معمولا وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گشت قبل از این‌که وارد خانه شود و لباسش را عوض کند به لانه سگش می‌رفت و با او بازی می‌کرد.) تا نیمه‌های شب که دنبالش می‌گردند او را نمی‌یابند. تصمیم می‌گیرند به پلیس آن زمان اطلاع بدهند، بعد از گشتن، یکی از پاسبان‌ها به پدربزرگم می‌گوید دکتر برویم داروخانه شما را هم بگردیم. وقتی آن‌جا می‌روند، می‌بینند چراغش روشن است. در را که باز می‌کنند می‌بینند بچه روی «شاهنامه» خوابش برده است. 

خود زرین‌کوب می‌گفت، شب من را که به خانه بردند، پدرم به حرمت پدربزرگم چیزی نگفت ولی فردایش چنان کتکی به من زد که تا یک هفته نمی‌توانستم تکان بخورم. پدربزرگم زمانی که متوجه تنبیه او می‌شود، عین همان «شاهنامه» را برایش می‌خرد.»

عشق او به ایران از همین شاهنامه آغاز شد. پسرک شش ساله‌ای که یکبار در جلسه ادبی پدرش شعار «مرگ بر صوفی» سر داده بود بعدها یکی از بزرگترین محققان حوزه عرفان و تصوف شد تا ارزش میراث صوفیه را به مردم ایران نشان دهد.

او نقطه تلاقی تاریخ و ادبیات بود. مثل بسیاری از بزرگانی که به واسطه ادبیات تاریخ را نقل کرده‌اند. در سنت فکری زرین‌کوب این دو به هم آمیخته بود و راه استادانی را می‌رفت که تبارشان از فردوسی و طبری تا فروزانفر و صفا می‌رسید. یکی از وجوه شخصیت او که چندان بدان اشاره نمی‌شود بخشیدن مجموعه بی‌نظیری از کتاب‌ها و مجلات و یادداشت‌های منتشر شده و نشده خود به مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی است که شامل شش هزار و پانصد جلد کتاب و یادداشت می‌شد.

از روزی که برای گذراندن آخرین سال تحصیلی دبیرستان از بروجرد راهی تهران شده بود تا روزی که به دستور پدر به زادگاهش برگشت تا معلم تاریخ، ادبیات، عربی، فلسفه و زبان خارجی در دبیرستان‌های خرم‌آباد و بروجرد شود می‌دانست که چه می‌خواهد. در همان دوران بود که کتاب «فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران» را در ۲۲ سالگی منتشر کرد. یک سال بعد هم در دانشگاه علوم معقول و منقول و هم دانشکده ادبیات شاگرد اول شد اما ادبیات را برگزید و تا دوره دکتری در دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. او رساله دکترای خود را با عنوان «نقدالشعر، تاریخ و اصول آن» زیر نظر بدیع‌الزمان فروزانفر نوشت و در سال ۱۳۲۴ از آن دفاع کرد. بعد از ازدواج با قمر آریان که شاگرد رتبه دوم دانشکده ادبیات بود در کشورهای زیادی مثل هند، لبنان و چندین کشور اروپایی و عربی اقامت داشتند.

او تدریس در دانشگاه تهران را از ۱۳۳۵ آغاز کرد و در فاصله سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹ به عنوان استاد مهمان در دانشگاه‌های پرینستون و کالیفرنیای آمریکا به عنوان مدرس مشغول شد. استاد زرین‌کوب در بسیاری از مجامع علمی بین‌المللی به عنوان نماینده‌ی ایران سخنرانی کرد. پنجمین کنگره‌‌ی اسلامی در بغداد، بیست‌وششمین کنگره‌‌ی بین‌المللی شرق‌شناسان در دهلی نو، مجمع عمومی سردبیران طرح تاریخ تمدن اقوام آسیای مرکزی در پاریس، کنگره‌‌ی بین‌المللی علوم تاریخی در وین، کنگره‌ی تاریخ ادیان در ژنو، مجلس بزرگداشت حافظ شیرازی در دوشنبه‌ی تاجیکستان، کنگره‌ی بزرگداشت نظامی گنجوی در ایتالیا و آمریکا، و کنگره‌ی بزرگداشت مولوی در مونیخ آلمان برخی از این همایش‌های بین‌المللی هستند.

آثار او با آن که درباره تاریخ و مفاهیم ادبی بود در ایران خوانندگان بسیار داشت. حتی گفته می‌شود در تاجیکستان یک جلد از کتاب «دو قرن سکوت» در هر خانه‌ای پیدا می‌شود و بزرگراهی به اسم او در تاجیکستان نامگذاری شده است اما سهم او از بزرگداشت در کشور خودش برنامه «هویت» و «چراغ» بود. مجموعه مستندهایی درباره بزرگان ادبی و روشنفکران ایرانی با نگاهی تخریب‌گرایانه که از رسانه ملی پخش شد و حیرت و اعتراض بسیاری را برانگیخت.

«نقد ادبی»، «با کاروان حله»، «سر نی»، «بحر در کوزه»، «پله پله تا ملاقات خدا» و... از جمله آثار او هستند اما مشهورترین کتاب او همین «دو قرن سکوت» است که درباره دوران دویست ساله سلطه اعراب بر ایران تا حکومت طاهریان نوشته شده است.

زرین‌کوب از جمله نویسندگانی بود که هم در نقد ادبی دستی پرمایه داشت و هم از نقد خود هیچ ابایی نداشت چنان که در چاپ دوم کتاب «دو قرن سکوت» نوشت که کتاب را دوباره ویرایش کرده است چرا که در چاپ اول احساسات شخصی‌اش را هم دخیل داشته است.

او در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در سن ۶۷ سالگی چشم از جهان فرو بست و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. نامش جاویدان.

بازگشت به فهرست