JAI NewsRoom مدیریت

انفجار در کوچه بن‌بست؛ کتاب‌ها ماندند، خانه نماند

28 فروردین 1405 | 08:00 •جامعه
انفجار در کوچه بن‌بست؛ کتاب‌ها ماندند، خانه نماند

انفجار بامداد در نزدیکی کنیسه رفیع‌نیا، چند خانه در کوچه‌ای بن‌بست حوالی طالقانی را از شکل انداخت؛ شیشه‌ها شکست، درها از جا درآمد و ساکنان، صبح را در خانه‌هایی آغاز کردند که دیگر شبیه قبل نبود. میان این خانه‌ها، خانه عظیم زرین‌کوب آخرین بازمانده خانواده زرین‌کوب هم بود.

فرح‌خانم هنوز با تردید به گوشه‌های خانه نگاه می‌کند؛ انگار مطمئن نیست این همان جایی است که سال‌ها در آن زندگی کرده. می‌گوید هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد خانه‌اش را این‌طور ببیند؛ خانه‌ای که همیشه برق می‌زد، حالا زیر گرد و خاک گم شده. چشمش به گربه‌ای می‌افتد که بی‌هیچ ترسی از اتاقی به اتاق دیگر می‌رود. لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «قبلاً اگر نزدیک در هم می‌آمدند، راهشان نمی‌دادم. الان ببین… برای خودشان راه می‌روند.» یادش می‌آید وقتی پایش شکسته بود هم جارو می‌زد؛ نه برای تمیزی معمولی، برای اینکه گرد و خاک ننشیند. حالا اما فقط نگاه می‌کند به خانه‌ای که دیگر از دستش کاری برنمی‌آید.

ساعت سه بامداد

شب، مثل همه شب‌های دیگر شروع شده بود. سکوت، خواب و کوچه‌ای که چراغ‌هایش یکی‌یکی خاموش شده بود. بعد صدا آمد. یکی، دو تا، پشت سر هم. کسی نمی‌داند دقیقاً چه بود؛ نه شبیه رعد، نه شبیه شلیک. چند ثانیه بعد، همه‌چیز تکان خورد. شیشه‌ها شکستند، درها به صدا درآمدند و موجی که از کوچه گذشت، هرچه سر راهش بود، به هم ریخت.

در همسایگی همین خانه، کنیسه رفیع‌نیا قرار داشت؛ جایی که سال‌ها محل رفت‌وآمد و عبادت بود. انفجار، آن را از جا کند اما ضربه فقط به آن ساختمان نخورد. خانه‌های اطراف هم سهم خودشان را از ویرانی انفجار گرفتند؛ از جمله خانه عظیم زرین‌کوب.

صبح، کوچه دیگر همان کوچه شب قبل نبود. شیشه‌ها روی زمین پخش بودند، پرده‌ها از دیوار آویزان مانده بودند، بعضی درها کج شده بودند، بعضی اصلاً دیگر سر جایشان نبودند. خانه‌ها انگار دیگر جمع‌وجور نبودند؛ باد می‌آمد داخل، صداها می‌پیچید و هیچ‌چیز سر جای خودش نبود.

در خانه زرین‌کوب هم اوضاع همین بود. شیشه‌ها شکسته، دیوارها ترک برداشته و خانه به‌هم ریخته بود. اما یک چیز مانده بود: کتابخانه. چند هزار جلد کتاب، سر جایشان. برای صاحبخانه همین کافی بود که بگوید: «خدا را شکر.»

تاریکی، گیر افتادن و کمک خواستن

فرح‌خانم می‌گوید با صدا از خواب پریدند. همان لحظه برق هم قطع شد. در تاریکی، دست به دست می‌گشتند تا در را باز کنند، اما در تکان نمی‌خورد. چند دقیقه‌ای طول کشید. از پنجره صدا زدند. همسایه‌ها آمدند و بعد نیروهای امدادی. بالاخره راهی به بیرون باز شد. می‌گوید آن لحظه فقط بیرون آمدن مهم بود اما بعد که ایستادند و نگاه کردند، تازه فهمیدند چه شده.

حالا که چند روز گذشته، حرف‌ها عوض شده. یکی از همسایه‌ها می‌گوید: «تا وقتی در و پنجره سالم است، آدم نمی‌فهمد خانه یعنی چه.» شب که می‌شود، سرما می‌آید توی خانه. صداها بیشتر شنیده می‌شوند و آدم دلش نمی‌خواهد تنها بماند. بعضی‌ها رفته‌اند خانه اقوام. بعضی‌ها هنوز مانده‌اند، با پلاستیک و پوشاندن در و پنجره‌ها سر می‌کنند.

سردرگمی بعد از حادثه

یکی از ساکنان می‌گوید مشکل فقط همان شب نبود: «از همان اول معلوم نبود چه کسی مسئول است. هرکس یک چیزی می‌گفت.» او از رفت‌وآمد آدم‌های مختلف می‌گوید؛ کسانی که می‌آمدند، نگاه می‌کردند، عکس می‌گرفتند و می‌رفتند: «ما ماندیم و این خانه‌ها.» برای خسارت هم راه مشخصی نیست. یکی می‌گوید برو بیمه، یکی می‌گوید با شهرداری هماهنگ کن: «آدمی که خانه‌اش این‌طوری شده، واقعاً توان این همه رفت‌وآمد را ندارد.» حتی برای تعمیر ساده هم دردسر هست؛ شیشه پیدا نمی‌شود، یا اگر هست، قیمتش فرق دارد.

می‌گوید: «اگر یک جا مشخص می‌گفتند چه کار کنیم، خیلی از این سردرگمی‌ها نبود.»

خانه‌ای که دیگر مثل قبل نیست

در این کوچه، خیلی چیزها سر جایش نیست. در خانه زرین‌کوب، جایی که همیشه ساکت و مرتب بود، حالا صدا می‌پیچد، باد می‌آید و سرما خودش را نشان می‌دهد. اما میان همه این‌ها، کتاب‌ها هنوز همان‌جا هستند. بی‌صدا، مرتب، سر جایشان.

شب که دوباره می‌رسد، کوچه آرام‌تر است. اما این آرامش، شبیه قبل نیست. بیشتر شبیه مکث است؛ بین چیزی که اتفاق افتاده و چیزی که هنوز درست نشده. خانه‌ها هنوز خانه‌اند، اما نه مثل قبل و آدم‌ها، هر بار که به در و دیوار نگاه می‌کنند، یادشان می‌آید که همه‌چیز می‌تواند در چند ثانیه عوض شود.

بازگشت به فهرست