هیچکس مرخصی نگرفت؛ تابآوری بیمارستانها در جنگ
پرستارانی از بیمارستان های تامین اجتماعی ایلام و نجفآباد از روزهای جنگ و چگونگی جبران کمبودها میگویند و از مددکاران و روانپزشکانی که به کادر درمان برای مدیریت بهتر شرایط کمک کردهاند.
جنگ برای کادر درمان با تماسی شروع شد که معنایش روشن بود: «باید آمادهباش همهجانبه باشیم؛ هم از نظر تجهیزات، هم از نظر دارویی و هم نیروی انسانی.» پروانه عباسی، مدیر پرستاری بیمارستان فاطمهالزهرای نجفآباد، از همان روزهای اول، صدای این آمادهباش را در راهروها شنیده است: «باید بخشها را بازبینی میکردیم تا تختها آزاد شود، داروها را چک میکردیم و نیروی انسانی را طوری میچیدیم که اگر موج مجروحان رسید، هیچکس پشت در اتاق عمل نماند.» بیمارستان های تامین اجتماعی در تمام دوران جنگ در حالت آماده باش به ارائه خدمات به بیماران پرداختند. به طوری که با وجود شرایط جنگی، خدمات معمول هم برای بیماران در دسترس بود.
وانیا نرگسی، پرستار 36 ساله بخش کنترل عفونت بیمارستان شهدای زاگرس ایلام هم آن پیام را به یاد میآورد که به دنبال شوک خبر جنگ آمد: «روز نهم همه داشتیم عادی کارمان را انجام میدادیم که ناگهان خبر دادند حمله شده. کادر درمان شوکه بود، بیماران هم. انگار نشسته باشی و ناگهان خانهات برود روی هوا.» چند ساعت طول کشید تا پرستاران خودشان را پیدا کنند. مددکاری و تیم روانپزشکی به کمک آمد: «واحد مددکاری و واحد روانپزشکی بیمارستان آمدند. آنها اول ما را از نظر روحی پایدار کردند، بعد از آن به بیماران هم مشاوره دادند تا کمی آرامش جای آن همه ترس را بگیرد. روانشناسان بیمارستان با تکنیکهایی سعی کردند ما را آرام کنند؛ اول با صحبت کردن، بعد با تمرینهای تنفسی.»
یکی از پرسنل بیمارستان به حدی شوکه شده و ترسیده بود که میخواست همان موقع فرار کند: «با آن حالی که داشت ممکن بود موقع رانندگی آسیبی به او وارد شود. مددکاران او را آرام کردند تا در شرایط روحی بهتری برود. آنها آن قدر خوب کار کردند که همان فرد دو روز بعد خودش آمد و در بخش اورژانس مشغول به کار شد.»
بیمارستان کمکم تغییر کرد. با اولین خبرهای حمله و احتمال گسترش درگیری، بیماران عادی بیمارستان کم شدند. پروانه میگوید مردم از بیمارستان میترسیدند؛ جایی که به نظرشان یک «هدف بالقوه» بود: «آزمایشها به زمان دیگری موکول شد و تعداد عملهای غیراضطراری به حداقل رسید.» بیمارستان محل خدمت مریم آسیب جدی ندید اما در ایلام بیمارستان امام آسیب دیده بود و این خبر دهان به دهان میگشت که ترکش در حیاط بیمارستان افتاده بود. اولین روز حمله به ایلام حجم مراجعه به بیمارستان چند برابر شد. خیلی از مردم به خاطر حملات اضطرابی آمده بودند. آنهایی که سابقه بیماریهای قبلی مانند آسم و دیابت داشتند دچار حمله شده بودند: «وقتی به آنها نگاه میکردیم، ترس خودمان از یادمان میرفت. بیمارانی که بستری بودند هم مضطرب شده بودند. برای آرام کردنشان از آنها میپرسیدیم: چه احساسی داری؟ دوست داری با چه کسی صحبت کنی؟ دوست داری چه کسی را ببینی و چه کار کنی؟»
در این میان، سختترین تصمیمها مربوط به بیماران بستری بود؛ به گفته پروانه بعضی از بیماران باید در بیمارستان میماندند اما میخواستند مرخص شوند: «نمیدانستیم بگذاریم این مریض را ببرند یا هرطور شده او را نگه داریم. این فقط یک مسئله پزشکی نبود، یک دوراهی اخلاقی بود. مرخص کردن بیماری که هنوز کاملاً پایدار نیست، شاید او را در معرض خطر قرار دهد. از طرف دیگر نگه داشتن او در بیمارستان، یعنی قرار گرفتن زیر سایه خطر احتمال حمله.»
سازمان جهانی بهداشت در گزارشهای سالهای اخیر هشدار داده که «حمله به مراکز سلامت» یکی از اتفاقات ثابت جنگهای جدید است. پروانه از روزهایی میگوید که هر صدای غیرمعمول، هر شایعه درباره حمله، سایهای از ترس روی بیمارستان میانداخت. در همین فضا تصمیم مهمی گرفته شد. پروانه درباره مدیریت بحران در بیمارستان محل خدمت خود میگوید: «بخشهایی را که به سمت مراکزی بودند که احتمال میدادیم آسیب ببینند، تخلیه کردیم و در بخشهای دیگر ادغام کردیم. اما همین کار موجب استرس بیماران میشد؛ شایعه پخش میشد که نکند میخواهند بیمارستان را بزنند که دارند ادغام میکنند؛ در حالی که این تمهیدی برای امنیت بیشتر بود.»
بیمارستانها کمبودهای هم را پوشش میدادند
یکی از نگرانیها در روزهای جنگ کمبود دارو و تجهیزات پزشکی بود. در بیمارستانها اما اوضاع به خوبی مدیریت شد. پروانه از کمبود دارو در دوران تحریم پیش از جنگ میگوید که باعث شد آنها بهقول خودش آبدیده شوند: «قبلا هم دغدغه کمبود دارو داشتیم. سهمیهبندی داشتیم و خیلی داروها پیدا نمیشد. نگران داروهایی بودیم که قطرهچکانی به ما اختصاص داده میشد. در جنگ مکرراً کمیتههای بحران تشکیل شد و از ما خواستند تجهیزات را چک کنیم و اگر چیزی کم بود اطلاع دهیم که خوشبختانه کمبود خاصی نداشتیم. مدیر بیمارستان حضور داشت و کمبودها را برطرف میکرد. این برای ما خیلی ارزشمند بود.»
وانیا میگوید جنگ که پیش آمد در بیمارستان شهدای زاگرس اقلام زمان بحران را بررسی کردند، بعضی اقلام را دوبرابر کردند، درخواست دادند تجهیزات مورد نیازشان را بیاورند: «بیمارستانهای تأمین اجتماعی با همکاری بیمارستانهای علوم پزشکی همدیگر را پوشش میدادند. اقلامی که ما زیاد داشتیم به آنها میدادیم و آنها هم اگر مازادی داشتند و ما نیاز داشتیم برای ما میفرستادند. همین کارها باعث شد با کمبود روبهرو نشویم.»
مددکاران پیگیر خانوادههای کادر درمان بودند
با شدت گرفتن درگیریها، مجروحان جنگی وارد بیمارستانها شدند. برای بسیاری از پرستاران، این تصاویر با خبرهای تلویزیون فرق دارد. پروانه از یاد نمیبرد مصدومی را که پشت لانچر آسیب شدیدی دیده بود و مدام اسم بچههایش را میآورد: «یکی از بچههایش که ۱۴ ساله بود به دیدنش آمد اما نتوانست دو بچه دیگرش را ببیند. این خیلی برایمان دردناک بود.»
وانیا در بیمارستان شهدای زاگرس ایلام هم شبی را به یاد میآورد که مجبور شد به یک بیمار دروغ مصلحتآمیز بگوید: «یکی از بیماران که سکته قلبی کرده بود میخواست با رضایت شخصی از بیمارستان خارج شود، اما هنوز به درمان احتیاج داشت. شنیده بود که بیمارستانها را میزنند: «همه با هم تلاش کردیم تا او را راضی کنیم که بماند. او متقاعد شد، اما همان شب به اطراف بیمارستان حمله شد و صدای مهیبی آمد. نگذاشتیم بفهمد. به او گفتم: این صدای انفجار نیست، صدای ترالی حمل وسایل و مواد غذایی است که روی زمین کشیده میشود. مطمئن باش اگر انفجار بود من زودتر از شما فرار میکردم. او ماند و درمان شد و دو روز بعد با حال خوب از بیمارستان ترخیص شد. این برای من خیلی خوب بود.»
روزهای جنگ برای پرستاران و خانوادههایشان عجیب و پر از هراس گذشته است. پروانه دو دختر 20 ساله و 16 ساله دارد: «اگر حمایت همسرم نبود نمیتوانستم این شرایط را مدیریت کنم. بچههای من هر بار سر و صدا میآمد و حمله میشد، تماس میگرفتند تا از حال من باخبر شوند. من عذاب وجدان داشتم که نمیتوانستم بروم و فقط مجبور بودم تلفنی احوال پدر و مادرم را بپرسم.»
برای وانیا که همه خانوادهاش از اعضای کادر درمان هستند نگرانیها بیشتر هم بود: «برادر کوچکم در تهران جراح قلب است. برادر دیگرم به همراه همسرش در ایلام در واحد بحران دانشگاه بودند. جنگ که شروع شد به واحد قلب بیمارستان مصطفی خمینی رفتند. چون حملههای قلبی و حملههای پانیک در این دوران خیلی زیاد شد. دغدغه همه را داشتم. پدر و مادرم ناراحتی قلبی دارند. خیلی نگران بودند چون همه ما عضو کادر درمانیم. یک برادرم هم در جنگ تحمیلی شهید شده است.»
برای این نگرانیها در بیمارستان نجف آباد و ایلام تمهیداتی اندیشیده شد. وانیا میگوید: «واحد مددکاری زمانهایی را تعیین میکرد که بتوانیم به خانوادهمان سر بزنیم و برگردیم. یکی از کارهای مهمی که انجام دادند این بود که وقتی ما مشغول کار بودیم برای اینکه استرس ما را کم کنند، پیگیر خانوادههایمان بودند. این کار خیلی ارزشمند بود و آرامش ذهنی زیادی برای ما ایجاد میکرد. چون وقتی کادر درمان شرایط روحی خوبی نداشته باشد نمیتواند درست خدمت کند.»
پرستار بیمارستان شهدای زاگرس در ۱۷ سال سابقه کاری بارها خسته شده و در فشار کار کرده بود اما جنگ با همه تجربههای قبلی فرق داشت. او همه روزهای جنگ سر کار حاضر بود: «کادر درمان اگر بتواند یک ساعت دردی از مصدومی کم کند، به خاطر آن سر کار خود حاضر میشود.»
پروانه هم از اینکه همه روزهای جنگ سر کار حاضر شده خسته نیست و بیشتر امیدواری در صدایش شنیده میشود. او از پرستارانی در بیمارستان نجفآباد میگوید که مادران فرزندانی خردسالاند و در هر شیفت و با هر خبری فکر میکردند: «اگر برای خودمان یا خانوادهمان اتفاقی بیفتد چه؟» اما با وجود نگرانی برای فرزندان، کسی در این بیمارستانها برگه مرخصی پر نمیکرد. یکی از پزشکان به پروانه گفته بود: «مگر من چه فرقی با بقیه دارم؟ من هم میمانم.»
او از پزشکانی میگوید که حتی خارج از برنامه رسمی، خودشان را به بیمارستان میرسانند؛ از پرستارانی که شیفتشان تمام شده اما از درِ خروجی برمیگردند داخل تا شیفت بعد را هم پوشش دهند. همین همبستگی از نظر پروانه، اجازه نمیدهد بیمارستان فروبپاشد: «هیچکس نبود که بخواهد فرار کند و مرخصی بخواهد.»