JAI NewsRoom مدیریت

اونلی‌فنز و آموزش هوش مصنوعی: چرا نسل زد دیگر برایش مهم نیست پولش از کجا می‌آید

24 مهر 1405 | 09:00 •جهان
اونلی‌فنز و آموزش هوش مصنوعی: چرا نسل زد دیگر برایش مهم نیست پولش از کجا می‌آید

وقتی اهداف سنتی‌ مانند ثبات مالی و صاحب‌خانه شدن دست‌نیافتنی به نظر می‌رسند، جوانان بیش از پیش بر زمان حال تمرکز می‌کنند.

تا اینجا دیگر همه با شکل و شمایل «پوچ‌گرایی مالی» آشنا شده‌ایم: واکنشی که در آن، با فروپاشی مسیر آهسته و خطیِ ثروتمند شدن، پولمان را به هر چیزی که به دستمان می‌رسد سرازیر می‌کنیم؛ بازارهای پیش‌بینی، سهام میم‌ها، رمزارزها و «تجملات کوچک» جای آن مسیر قدیمی را گرفته‌اند. ما در یک سرزمین بی‌صاحب اقتصادی گرفتار شده‌ایم. اما پوچ‌گرایی مالی فقط توضیح می‌دهد که پولمان را کجا خرج می‌کنیم. درباره اینکه اصلا در وهله اول چگونه پول درمی‌آوریم چه می‌توان گفت؟

اقتصاد مدرن مدت‌هاست بر نیاز ما به اشتغال باثبات تکیه کرده است تا با آن قسط وام مسکن را بپردازیم، شکم فرزندانمان را سیر کنیم و یا به ثروت و قدرت دست یابیم. همین نیاز، نیروی کار لازم برای حفظ چرخه تولید را ایجاد می‌کرد، اما برای جوانان، تقریبا هیچ‌کدام از این سازوکارها دیگر به‌خوبی کار نمی‌کنند. شغل‌هایمان ناامن شده‌اند، توان خرید خانه نداریم، بچه‌دار شدن را به تعویق می‌اندازیم (اگر اصلا تصمیم به بچه‌دار شدن بگیریم) و تنها ۶ درصد از ما می‌گویند رسیدن به یک موقعیت مدیریتی، هدف اصلی شغلی‌شان است.

امید یکی از مولدترین نهاده‌های اقتصاد است؛ چیزی که تمایل ما به تحمل ساعت‌های طولانی کار را تقویت می‌کند. وقتی سازوکار تولید درآمد (همان مکانیسمی که قرار بود کار سخت را به حقوقی باثبات، سپس به خانه‌ای که صاحبش هستیم و در نهایت به مستمری بازنشستگی تبدیل کند) از کار می‌افتد، رابطه ما با خود این «نهاده» هم از هم می‌پاشد. من نام این وضعیت را «پوچ‌گرایی تولید» می‌گذارم: بی‌تفاوتی فزاینده نسل من نسبت به نوع کارهایی که حاضر است انجام دهد و اینکه حاضر است درآمدش را از چه راه‌هایی به دست آورد.

«آدم‌های معمولی خواب‌اند. چه خوب!» این جمله‌ای است که زن جوانی که شب‌ها کسب‌وکار صنایع‌دستی خود را اداره می‌کند، در تازه‌ترین تبلیغش رو به دوربین می‌گوید.

بخشی از این وضعیت، به لطف پلتفرم‌های تجارت الکترونیک همه‌کاره مانند «شاپیفای»، باعث شده بسیاری از ما مهارت انجام هم‌زمان چند کار و داشتن چند منبع درآمد را پیدا کنیم؛ همان چیزی که از آن با عنوان «چندشغله‌بودن» یا polyworking یاد می‌شود. این چندشغلی مشاغلی را دربر می‌گیرد که مشاوران شغلی دوران دبیرستان ما به‌سختی می‌توانستند تصورشان کنند: پلتفرم‌هایی مانند «مرکور» که در آنها کارکنان مشاغل اداری و تخصصی به مدل‌های زبانی بزرگ آموزش می‌دهند تا مدل زبانی جای خودشان را بگیرد، «امپراتوری‌های یوتیوب»، زنان جوانی که در «اونلی‌فنز» میلیون‌ها دلاری به دست می‌آورند و یا حتی اسکورت‌هایی که خدماتشان الزاما جنسی نیست.

برخی از این کارها، درآمدی جانبی ایجاد می‌کنند و برخی دیگر آن‌قدر درآمد دارند که در نهایت به منبع اصلی درآمد فرد تبدیل می‌شوند. به نظر می‌رسد آمریکایی‌ها هم کم‌کم با ایده «مشاغل چندگانه» یا «داشتن سبدی از مشاغل و منابع درآمدی» کنار می‌آیند؛ الگویی که در آن افراد به جای اتکا به یک شغل ثابت، چند فعالیت مختلف را با آموزش و بازآموزی مداوم ترکیب می‌کنند. بیش از نیمی از آنها می‌گویند چنین الگویی را برای نیروی کار آینده مطلوب‌تر از مشاغل سنتی می‌دانند.

وقتی امکان تحقق اهداف بلندمدت را از بین ببرید، تمایل ما برای صبر کردن و منتظر ماندن برای رسیدن به «زندگی خوب» هم فرو می‌ریزد. بنابراین انگیزه‌ای را که زمانی صرف سخت کار کردن و پس‌انداز کردن می‌کردیم، به مسیرهایی هدایت می‌کنیم که زودتر نتیجه می‌دهند؛ نتیجه‌ای که البته فقط پول نقد نیست، بلکه می‌تواند استقلال، انعطاف‌پذیری یا احساس هویت باشد.

۵۷ درصد از نسل زد می‌گویند یک کار جانبی دارند؛ این رقم بیش از دو برابر نرخ کار جانبی در میان نسل انفجار جمعیتی است. مشاغل روزانه و اصلی کم‌کم نقش «لنگر مالی» را پیدا می‌کنند. شغل اصلی اجاره خانه را می‌دهد، در حالی که کارهای جانبی وظیفه ساختن هویت را بر عهده می‌گیرند؛ بالاخره، در پروفایل لینکدین، عنوان «نویسنده» خیلی بهتر از «تحلیلگر» است.

وقتی هیچ فرمول مطمئنی برای آینده‌مان وجود ندارد، افراد بیشتری از ما با این پرسش روبرو می‌شوند که اصلا تعامل با اقتصاد به چه معناست. همتای فرهنگی این منطق اقتصادی را می‌توان در مجموعه‌ای از تغییرات نگرشی نسبت به کار دید؛ تغییراتی که با نگرانی در قالب روندهای فرهنگی مختلف ثبت و دسته‌بندی می‌شوند: از «خیره شدن نسل زد» گرفته که در آن جوانان همینطور بدون حس خاصی در صورتشان به دیگران زل می‌زنند تا «تظاهر به بهره‌وری» که بر اساس گزارشی 80 درصد کارکنان نسل زد در آمریکا به آن مشغول‌اند.

به این ترتیب مشاغل پرستیژ که زمانی نماد موفقیت و منزلت اجتماعی بودند در حال نابودی هستند. علت این است که مسیر رسیدن به آنها از پایین مسدود شده است؛ اکنون، به لطف هوش مصنوعی، شرکت‌ها دیگر برای گسترش فعالیت خود الزاما به تیم بزرگی از کارکنان تازه‌کار و رده‌پایین نیاز ندارند و رسیدن به یک شغل با پرستیژ بسته است. بنابراین چیزی باقی نمی‌ماند که بر اساس آن وضعیت فعلی را به امید آینده‌ای با پرستیژ یا رسیدن به جایگاه مشخصی تحمل کنی. 

آینده‌ مسدود؛ «من» کالا می‌شود

ما در حال عبور از دوره‌ای هستیم که رابطه اقتصادی ما با آینده در حال دگرگون شدن است. «لورن برلانت»، نظریه‌پرداز فرهنگی، از مفهومی به نام «حالِ پیش‌نگر» سخن می‌گفت؛ وضعیتی که مردم را به یک نظام اقتصادی وابسته نگه می‌داشت. اقتصادی با منطق تحمل دشواری‌های کوتاه‌مدت، به امید رسیدن به آینده‌ای مطلوب که وعده داده شده بود. اما نسل‌های جوان امروز، که نه‌تنها دستیابی به آینده‌ای مرفه، بلکه حتی تصور چنین آینده‌ای برایشان به‌شدت دشوار شده است، شاید از نخستین نسل‌هایی باشند که بتوانند این وضعیت را با نام واقعی‌اش بشناسند: «آینده‌ای از پیش مسدودشده.»

وقتی وعده آینده دیگر کارکرد خود را از دست می‌دهد، ما تمام توانمان را برای «بیشینه‌سازیِ حال» به کار می‌گیریم؛ یعنی می‌کوشیم با هر دارایی و امکانی که سرمایه‌داری متاخر اجازه می‌دهد در اختیارمان باشد، هرچه سریع‌تر از ارزش آن بهره‌برداری کنیم. این سوی دیگر همان چیزی است که می‌توان آن را اقتصاد «خوشی‌های کوچک» نامید.

نئولیبرالیسم، همان نظامی که نسل ما در آن رشد کرده، راهی به‌ظاهر ساده برای ادامه مسیر پیش پایمان می‌گذارد: اگر به‌اندازه کافی تلاش کنیم، تقریبا همه‌چیز را می‌توان به کالا تبدیل کرد.

این وضعیتی است که نخستین بار جوامع غربی با آن روبه‌رو شدند. نخستین بارقه‌های کالا شدن در دوران رونق پس از جنگ جهانی رخ داد. هنرمندان فرانسه در این دوران، صدای اضطراب و ناآرامی ناشی از وضعیت کالا شدن همه چیز را بازتاب دادند. فیلم «دو یا سه چیز که از او می‌دانم» ساخته «ژان-لوک گدار»، داستان ژولیت، یک زن خانه‌دار پاریسی را روایت می‌کند که برای حفظ سبک زندگی‌ای که بازار با شدت و تهاجم به او می‌فروشد، به روسپی‌گری روی می‌آورد. او تصمیم می‌گیرد در بعدازظهرها، وقتش و بدنش را بفروشد. این فیلم از بسیاری جهات پیش‌درآمدی برای اقتصاد گیگ در سرمایه‌داری پلتفرمی است: ژولیت هر چیزی را که در اختیار دارد، به‌عنوان یک دارایی اقتصادی بهینه می‌کند تا بتواند از لحظه حال لذت ببرد.

موج نو می‌کوشید درباره خطر این سیل بی‌امانِ کالایی‌شدن به ما هشدار دهد. اما در وضعیتی که «گدار» و هم‌نسلانش اضطراب نسبت به تصویر زنان به‌عنوان ابژه‌هایی مصرف را بیان می‌کردند، نسل زد تصویر ژولیت را دوباره از آنِ خود می‌کند؛ نه به‌عنوان زنی درمانده و بی‌حوصله، بلکه به‌عنوان کسی که خودش تصمیم می‌گیرد چگونه با اقتصاد رابطه برقرار کند. نسل زد می‌داند که سیستم عادلانه نیست و همه‌چیز کالا شده است، اما به جای مبارزه، آگاهانه در همین سیستم انتخاب می‌کند، مذاکره می‌کند و منافع خودش را پیش می‌برد. این همان چیزی است که می‌توان آن را «پوچ‌انگاری فعال» نامید: نه نومیدی، نه انفعال، بلکه بازی‌کردن آگاهانه با قواعدی که خودمان انتخاب نکرده‌ایم.

وعده پوچ «زندگی خوب نئولیبرالی» که نسل‌های قبل باور کرده بودند، یعنی وعده اینکه اگر درس بخوانی، تلاش کنی، قانون‌مند باشی و کارت را از پایین شروع کنی، در نهایت خانه، شغل ثابت، بازنشستگی و امنیت مالی نصیبت می‌شود، برای نسل زد دیگر عملی نیست.

به قول نیچه وقتی ارزش‌های کهنه می‌میرند اما مردم همچنان به آنها چنگ می‌زنند، جامعه دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود. راه عبور از این وضعیت، کنار زدن فعالانه ارزش‌های مرده است، نه سوگواری برای آنها. این همان «نیهیلیسم تولیدی» است. پس «نیهیلیسم تولید» یعنی: نسل زد به جای اینکه برای از دست رفتن آن رویای قدیمی عزاداری کند، آگاهانه آن را کنار می‌گذارد و از نو تعریف می‌کند که «کار» و «زندگی خوب» برایش چه معنایی دارد.

ما دیگر حاضر نیستیم نظام اقتصادی موجود را نقطه پایان جست‌وجوی خود برای معنا بدانیم، در عوض، در مسیر حرکت، مجموعه‌ای تازه از ارزش‌ها را خودمان ابداع و تجربه می‌کنیم.

سراب عاملیت

در سیلیکون‌ولی ایده‌ای در حال رواج است مبنی بر اینکه افراد دارای «عاملیت بالا» (کسانی که مستقل فکر می‌کنند و بدون آنکه کسی به آنها دستور بدهد دست به عمل می‌زنند) کسانی خواهند بود که از اختلالات اقتصادی ناشی از هوش مصنوعی جان سالم به در خواهند برد. اما این واقعا عاملیت نیست. این همان تله «حالِ پیش‌نگر» است که برلانت نسبت به آن هشدار می‌داد؛ داستان دیگری درباره اینکه چگونه می‌توان در اقتصادی موفق شد که در آن، تعداد بسیار کمتری از ما واقعا شانس موفقیت دارند.

وقتی منبع درآمد دیگر تعیین نمی‌کند که در نهایت به کجا می‌رسیم، دیگر عجیب نیست که برایمان اهمیتی نداشته باشد پول از کجا می‌آید. برای کسانی که زیر فشار اقتصادی خرد شده‌اند، اخلاق معنایی ندارد و وقتی اخلاق معنایی نداشته باشد، عملا انتخابی هم باقی نمی‌ماند و بدون انتخاب، عاملیت تنها یک توهم است.

ترجمه و تلخیص از: گاردین

بازگشت به فهرست