وقتی چسب سفید روی شیشه، شکلِ مقاومت میگیرد
ایدهای کوچک برای بازگرداندن زندگی به شهر جنگزده
همهچیز از یک تصویر شروع شد؛ تصویری قدیمی از پنجرهای در سالهای جنگ، جایی در اروپا. روی شیشه، بهجای ضربدرهای معمولی، با چسبهای سفید ساده طرحی ساخته شده بود؛ چیزی میان حفاظت و زیبایی. هانیه این تصویر را روزهایی دیده بود که هنوز جنگ شروع نشده بود، اما شهر کمکم بوی جنگ گرفته بود. زمانی که همه در استرس و هولوولا بودند و مدام از آمدن نیرو و ناو و احتمال حمله حرف میزدند. او عکس را در گوشیاش نگه داشت تا شاید روزی روی پنجره اتاقش امتحان کند. اما پیش از آنکه دست به کار شود، جنگ از راه رسید و او هم، مثل خیلیهای دیگر، تهران را ترک کرد. ایده شیشهها ماند برای بعد.
از یک تصویر قدیمی تا یک تجربه تاریخی
جنگ طولانی شد و دوری از خانه و شهر برای او طاقتفرسا. تصمیم گرفت در میانه بحران به تهران برگردد. شهر اما دیگر آن شهر سابق نبود. اینترنت بهسختی وصل میشد و فیلترشکنی که کار کند، هم گران بود و هم کیمیا. اولین باری که توانست به اینترنت وصل شود، دوباره سراغ همان ایده رفت؛ جستوجو کرد، عکسهای بیشتری پیدا کرد و فهمید آن عکس فقط یک تصویر قدیمی نیست، بلکه ردی از یک تجربه تاریخی است.
رد ماجرا او را به پاریسِ سالهای جنگ جهانی اول رساند؛ به ویترینها و پنجرههایی که برای کمکردن خطر پاشیدن خردهشیشه، رویشان نوار چسب میزدند. بعدتر، در نمونههایی از بریتانیا در آغاز جنگ جهانی دوم هم به همین ایده رسید؛ راهی ساده برای محافظت از شیشهها در شهری که جنگ به آن رسیده بود. اما آنچه آن تصویرها را ماندگار میکرد، فقط کارکردشان نبود. در بعضی عکسها، چسبها با نظمی چشمگیر روی شیشه نشسته بودند؛ تلاشی کوچک برای حفظ زیبایی در دل خطر.
راهی برای بیرون آمدن از بیعملی
هانیه هم در آن روزهای جنگ، مثل خیلیهای دیگر، بیشتر از هر چیز با حس انفعال و خمودگی دستبهگریبان بود؛ همان حال آشنایی که آدم دلش میخواهد کاری بکند، اما نمیداند باید از کجا شروع کند. نه آموزشی برای امداد و کمک دیده بود و نه راهی برای مداخله مستقیم پیش رویش بود. دنبال کاری میگشت که، هرچند کوچک، او را از این بیعملی بیرون بکشد. تصمیم گرفت همان ایده نوار چسبها را پیاده کند. طرح را روی شیشه اتاقش اجرا کرد و از آن عکس گرفت. بد نشده بود. ایده را با دوستانش در میان گذاشت و عکس شیشه اتاقش را به آنها نشان داد. همانجا بود که نفیسه، با یک جمله ساده، این فکر شخصی را به حرکتی جمعی تبدیل کرد: «بیا برای بقیه هم انجامش بدیم؛ بیا برای شهر این کار رو انجام بدیم.»
علی، بهار، ریحانه، زینب و مرضیه هم به این ایده پیوستند. اولین مقصدشان کافهای بود که هانیه با صاحبانش آشنا بود؛ جایی که مطمئن بود هم استقبال میکنند و هم به آنها اعتماد دارند. صاحب کافه پذیرفت؛ حتی حاضر بود برای این کار پولی هم بپردازد. اما پاسخ گروه روشن بود: این کار قرار نبود به یک خدمت سفارشی تبدیل شود. آنها میخواستند کاری برای چهره شهر انجام دهند.
اولین بار، تقریباً بیمقدمه و بیتشریفات شروع شد. از مغازه روبهرویی چسب خریدند، همانجا شابلون زدند و کار را روی شیشههای کافه شروع کردند. برای بعضی از دوستانش، مثل علی و نفیسه، همان اجرای اول روی شیشههای کافه نخستین تجربه واقعی بود. کار با آزمونوخطا پیش رفت، اما همان تجربه اول کافی بود تا دستشان راه بیفتد. بعد نوبت جاهای دیگر شد. علی با یک خیریه صحبت کرد؛ جایی برای نگهداری دختران بیسرپرست سیزده تا هجدهساله. ساختمانی که، به گفته هانیه، هنوز شیشههایش ایمنسازی نشده بود. این بار گروه آمادهتر رفت. یک روز قبل شیشهها را اندازه گرفتند، وسایل را با خودشان بردند، تعدادشان بیشتر بود و با نظم بیشتری کار را پیش بردند. بعد از آن، با یک شیرینیفروشی صحبت کردند و آنجا هم شیشهها را با چسبهای کاغذی سفید طرح دادند. هر بار دستشان بیشتر راه میافتاد؛ اندازهگیریها دقیقتر میشد، طرحها تمیزتر و کار جمعیشان منسجمتر.
شیشهها فقط حفاظ نیستند
آنچه این روایت را از یک تجربه ساده زیباییشناسانه جدا میکند، معنایی است که در نگاه هانیه و جمع دوستانش برای این کار شکل گرفته است. هانیه معماری خوانده و به گفته خودش، گرایشهای شهرسازانه هم دارد. در چند سال اخیر، «شهر» و «خانه» از مهمترین کلیدواژههای ذهنی و مطالعاتیاش بودهاند. بااینحال، آنچه او و دوستانش انجام دادهاند، در تجربه مشترکشان فقط چسبکاری روی شیشه نیست. آنها از مسئلهای بزرگتر حرف میزنند: از اینکه چطور میشود خیابان را پس گرفت و عرصه عمومی را دوباره به فضایی واقعاً عمومی تبدیل کرد؛ جایی که برای همه آدمها امن و پذیرا باشد، نه فقط برای یک گروه یا یک فکر خاص.
شاید به همین دلیل است که آنها این کار را نوعی مداخله شهری میبینند؛ حرکتی کوچک اما معنادار برای بیرون کشیدن شهر از وضعیت انفعال. در نگاه آنها، این شیشهها فقط برای آن نیستند که اگر انفجاری رخ داد، خطر کمتر شود. آنها میتوانند در لحظهای کوتاه، چیزی به رهگذر جنگزده بدهند: مکث، زیبایی، امید، حتی لبخند. شیشهای که بهجای یک ضربدر خشک و بیروح، با گل و طرح پوشیده شده، شاید برای کسی که از کنارش رد میشود فقط چند ثانیه معنا داشته باشد؛ اما شاید همان چند ثانیه، شکلی از مقاومت باشد.
ثبتِ حضور در شهری زیر فشار جنگ
هانیه از واکنش مردم هم مثال میآورد. میگوید بعضیها از شیشههای کافهای که آنها رویش کار کردهاند عکس گرفتهاند و آن را در شبکههای اجتماعی منتشر کردهاند و زیرش نوشتهاند که تهران جنگزده است، اما مردمش هنوز به زندگی فکر میکنند، هنوز زیبایی را میخواهند، هنوز دلشان برای زنده ماندن میتپد. برای این جمع، این واکنشها معنادار است. آنها میبینند که همین مداخله کوچک توانسته پیامی ساده اما روشن را منتقل کند: اینکه هنوز کسانی هستند که در دل بحران هم به زندگی، زیبایی و حضور در شهر فکر میکنند و با «یک دونه چسب ساده روی یک شیشه ساده» میشود به دیگران گفت «ما هستیم» و «هنوز به زندگی فکر میکنیم.»
این پروژه به یکی از ایدههای شناختهشده شهرسازی هم گره میخورد: اینکه فضاهای رهاشده و بیمراقبت، خودشان ناامنی را بازتولید میکنند، چون این پیام را منتقل میکنند که کسی اینجا حضور ندارد و کسی مراقب نیست. کاری که این گروه انجام میدهند درست در جهت عکس همین منطق عمل میکند. وقتی شهری زیر فشار جنگ است و آدمها هنوز شیشههایش را تنها نمیگذارند، هنوز به آن دست میکشند، برایش طرح میزنند و نمیگذارند فقط با چهره ویرانی دیده شود، درواقع دارند نوعی مراقبت را تمرین میکنند.
اینکه جنگ تنها زبان شهر نشود
وقتی هانیه پس از چند روز دوری به شهر برگشت، از تغییر چهره آن شوکه شد. برای او که شهر را همیشه زنده و چندلایه میدید، این تغییر ناگهانی معنادار بود. شهر، انگار زیر فشار جنگ، صورت دیگری به خود گرفته بود.
در همین نقطه است که پروژه شیشهها برای او و دوستانش معنای دیگری هم پیدا میکند. آنها میپرسند: آیا میشود از راه یک مداخله بصری، از راه گل چسباندن روی شیشه، از راه زیباتر کردن چیزی که قرار بوده فقط حفاظ باشد، ردی از زندگی را در شهر نگه داشت؟ برای آنها، پاسخ این پرسش تا حدی مثبت است. این شیشهها شاید جملهای ننویسند، اما موضع دارند. از زندگی دفاع میکنند، از زیبایی، از حضور انسانی در شهر و از این ایده که در میانه بحران هم میشود شهر را تماماً به زبان خشونت وانگذاشت.
هانیه سالهاست از درها و پنجرههای قدیمی تهران و شهرهای دیگر عکس میگیرد؛ از جزئیات آهنگریها و نقشونگارهایی که روی در و پنجره خانههای قدیمی ماندهاند. برای او، هر در و هر پنجره روایتی دارد؛ هر شیشه چیزی را در خود نگه میدارد. حالا در روزهای جنگ، همین پنجرهها دوباره به مسئله او تبدیل شدهاند، اما این بار نه فقط بهعنوان یک عنصر معماری، بلکه در همراهی با دوستانش بهعنوان سطحی برای ثبت یک واکنش انسانی؛ واکنشی کوچک، ساده و بیادعا: چند متر چسب سفید، چند شابلون، چند نفر دوست، چند شیشه در یک کافه یا یک ساختمان.
همین عناصر کوچک، در روایت هانیه و دوستانش، به چیزی بزرگتر وصل میشوند: تلاشی برای اینکه شهر، حتی زیر سایه جنگ، فقط زخمی و خاموش نباشد، بلکه هنوز نشانهای از زندگی در آن دیده شود. شاید اهمیت این شیشهها دقیقاً همین باشد: نه اینکه بتوانند جنگ را از میان بردارند، بلکه اینکه نگذارند جنگ تنها زبان ممکنِ شهر شود.