JAI NewsRoom مدیریت

آموختن کلمات در میان صدای انفجار؛ معلمی که آموزش به کودک کم‌شنوا را در جنگ رها نکرد

12 اردیبهشت 1405 | 14:04 •جامعه
آموختن کلمات در میان صدای انفجار؛ معلمی که آموزش به کودک کم‌شنوا را در جنگ رها نکرد

فریبا قنبری، رابط تلفیقی و معلم استثنایی در الیگودرز لرستان، از تدریس به یک دانش‌آموز کم‌شنوا در روزهای جنگ اخیر می‌گوید.

فریبا و فاطمه مدت‌ها پیش از شروع جنگ همدیگر را پیدا کردند، اما در میانه آن بیشتر به هم پیوند می‌خورند؛ وقتی که فریبا در روزهای جنگ، به خانه فاطمه در حاشیه شهر الیگودرز لرستان رفت و تدریس به او را ادامه داد.

فریبا قنبری، رابط تلفیقی و معلم استثنایی است و فاطمه، دانش‌آموز کم‌شنوای مقطع پنجم دبستان در یک مدرسه عادی در الیگودرز که در تمام سال‌های تحصیل خود صدای معلم‌هایش را به خوبی نمی‌شنید. او مدرسه را در سال‌های اول کرونا آغاز کرده بود؛ زمان کلاس‌های آنلاین و شنیدن صدا از پشت گوشی تلفن. بعد از بازگشت بچه‌ها به مدرسه، معلم‌ها و دانش‌آموزها روی صورت‌هایشان ماسک گذاشته بودند و فاطمه دوباره در دریایی از صداهای گنگ غرق شد. قاعده آموزش و پرورش می‌گوید دانش‌آموزان کم‌شنوا و کم‌بینا که سطح هوشی نرمال دارند، باید در مدارس عادی و کنار دانش آموزان دیگر درس بخوانند، اما فاطمه تا پیش از اینکه با فریبا به عنوان یک رابط تلفیقی و یک معلم تازه آشنا شود، نه خواندن را می‌دانست و نه نوشتن را.

تا پیش از آشنایی با او فاطمه هیچ وقت تفاوت کلمات را با هم تشخیص نداده بود و معلم‌هایش از این موضوع بی‌خبر بودند؛ چون خجالت می‌کشید با آنها ارتباط برقرار کند، در نهایت، معلم کلاس پنجم فاطمه متوجه شد او نمی‌تواند با کلاس‌های عادی مدرسه به خوبی پیش رود و ماجرا را به آموزش و پرورش استثنایی اطلاع داد.  

اولین ملاقات در روز امتحان علوم اتفاق افتاد، روزی که فریبا و مدیر مدرسه استثنایی، به مدرسه فاطمه رفتند و قرار بود مثل همه پنج سال گذشته، کلاس‌ و امتحان به سختی برای فاطمه بگذرد. فریبا آن روز را خوب به یاد می‌آورد: «فاطمه از مدرسه و محیط آن بسیار می ترسید و اصلا به ما اطمینان نداشت؛ چون ما را در قالب معلم می‌دید. کم‌کم با فاطمه رابطه دوستانه ای برقرار کردم تا بفهمم چه مشکلی دارد؟ متوجه شدم او اصلا خواندن و نوشتن بلد نیست، برایم تعجب‌آور بود که چطور به کلاس پنجم رسیده است؟» او در اولین مواجهه، با اشک‌های فاطمه روبه‌رو شده بود که می‌گفت: «بلد نیستم بخوانم، نمی‌توانم.»؛

فریبا از همان روز تصمیم گرفت که تمرین حروف الفبا را با فاطمه آغاز کند؛ یعنی شروع آموزش‌های مدرسه از ابتدا. هنوز مدتی از شروع کلاس‌های روزانه فریبا و فاطمه نگذشته بود که جنگ آغاز شد؛ درست در روزهایی که فاطمه کم‌کم به حضور معلم تازه‌اش عادت کرده بود و خجالت همیشگی‌اش کمرنگ‌تر شده بود. روزی که اعلام شد مدرسه‌ها باید مجازی به کارشان ادامه دهند، فاطمه به فریبا زنگ زد و پرسید: «حالا قرار است چه کنیم؟» فریبا احساس کرده بود که دوران تلخ فاطمه دارد برایش تداعی می‌شود. او می‌دانست اگر در این مرحله، تدریس را رها کند، فاطمه دوباره به عقب برمی‌گردد، حالا باید تصمیمی تازه برای تدریس به او می‌گرفت؛ تصمیم به تدریس خصوصی در محل زندگی فاطمه و در حاشیه شهر الیگودرز که فریبا فکر می‌کند «جای امنی نیست». حالا او در خودروی شخصی خودش، روبروی خانه‌ فاطمه، به تدریس ادامه می‌دهد؛ هرروز، بی‌وقفه، از ساعت 14 تا 16 عصر، حتی بعد از جنگ و شروع آتش‌بس.

فریبا تصویری از روزهای تدریس خودش و فاطمه می‌فرستد؛ غیر از آن دو، دختری کوچک هم در عکس دیده می‌شود؛ او خواهر کوچتر فاطمه- آناهیتا- است که گوشی موبایل ندارد و نمی‌تواند در کلاس‌های آنلاین مدرسه شرکت کند و فریبا مسئولیت تدریس به او را هم برعهده گرفته است.

همان روزهایی که فریبا برای تدریس می‌رفت، چند نفر از همسایه‌ها از او خواسته بودند که به فرزندان آنها هم درس بدهد. حالا او به خانواده‌های آن محله قول داده که بعد از پایان سال تحصیلی، جایی را برای آموزش‌های جبرانی دانش‌آموزان پایه اول و دوم پیدا کند؛ چون «امسال سال تحصیلی به اعتراضات دی و جنگ و آلودگی خورد و دانش‌آموزان فقط حدود سه ماه به مدرسه رفتند. این بچه‌ها به دلیل حاشینه‌نشینی آسیب زیادی می‌بینند و شرایط استفاده از گوشی های هوشمند را ندارند. از طرف دیگر پدرها و مادرهایشان بی‌سواد مانده‌اند و نمی‌توانند به آنها کمک کنند.»

نکند سربازها حمله کنند؟

فریبا متولد سال 1363 است و 17 سال سابقه کار در آموزش و پرورش دارد، او فارغ‌التحصیل ارشد علوم تربیتی کودکان استثنایی از دانشگاه تهران است و بعد از سال‌ها آموزش، دو سال پیش کارش را در سمت مشاور یک مدرسه استثنایی ادامه داد. خودش تعریف می‌کند که در روزهای اول تحصیل دانشگاه، علاقه‌ای به این رشته نداشت، اما وقتی وارد این شغل شد، از مدیرش شنید کسانی که با این بچه‌ها کار می‌کنند انتخاب شده‌اند. او حالا فکر می‌کند ورود به این شغل حتما دلیل روشنی داشته؛ چون «باید بسیار صبور باشی. امروز همه مطلب را به دانش‌آموز یاد می‌دهی، اما فردا فراموش می‌کند؛ این یعنی باید روش آموزش را تغییر دهی. آنقدر این کار را ادامه می‌دهی که او به آموزش درست برسد.»

الیگودرز در جریان جنگ مستقیم هدف موشک قرار نگرفت ولی صدای انفجار و موشک‌ها از اطراف شهر به گوش ساکنانش می‌رسید. فاطمه متوجه این صداها نمی‌شد و فقط از تصاویر تلویزیون و واکنش‌ها و حرف‌های پدرومادرش چیزهای مبهمی فهمیده بود. او می‌ترسید که نکند سربازها از روی دیوارها به آنها حمله کنند؟ فریبا با کره زمین به او نشان داده بود که «اینجا جنگ شده و آنها به ما حمله کرده‌اند. مجبور شدم به صورت نیمه‌مجسم جنگ را به او توضیح دهم.» در آموزش نیمه‌مجسم، به‌جای اشیای واقعی، از تصویر یا شکل برای فهم بهتر یک مفهوم به دانش‌آموز استفاده می‌شود.

بعد از جنگ 12 روزه، کادر مدرسه‌ای که فریبا در آن کار می‌کند، می‌دانستند هرلحظه ممکن است دوباره جنگ آغاز شود، به همین دلیل از همان زمان دانش‌آموزان مدرسه را با مفهوم جنگ آشنا کردند و به کمک فیلم‌های آموزشی به آنها نشان می‌دادند که در این شرایط چطور آرامش داشته باشند. ترس دانش‌آموزان از مدرسه، بعد از هدف قرار گرفتن مدرسه میناب بیشتر شده بود و دیدن تصاویر مدرسه‌ای که با خاک یکسان شده وحشتشان را بیشتر می‌کرد. فریبا تعریف می‌کند که معلم‌ها، جنگ و همه‌چیزهای لازم درباره آن را، به کمک قصه به دانش‌آموزان می‌آموختند و حالا بعد از آتش‌بس و خوابیدن صدای انفجارها، ترسشان از جنگ کمتر شده است. آن روزها بچه‌ها به او می‌گفتند اگر هم بمیریم شهید می شویم؛ چون «فرهنگی است که از کودکی همراه ماست»

فریبا خودش هم اهل الیگودرز لرستان است و از جنگ هشت ساله خاطرات مبهمی به یاد دارد؛ روزهای بمباران شدید لرستان و زندگی در زیرزمین خانه‌ها. بعد از شروع جنگ از نهم اسفند، با هربار صدای لانچرها همان روزهای جنگ را به خاطر می‌آورد و حالا برای دخترانش تعریف می‌کند که «می‌خواهیم با این موشک‌ها اسرائیل را شکست دهیم. وقتی سحر دهم اسفند شنیدم که رهبر شهید شده است، فقط گریه می‌کردم.»

فریبا می‌گوید محتوای آموزشی برای دانش آموزان عادی در اینترنت در دسترس است، اما حتی یک دوره آموزشی هم برای دانش‌آموزان کم‌توان در این فضا پیدا نمی‌شود و آنها به هیچ نرم‌افزاری دسترسی ندارند. ارتباط برقرار کردن با آموزش آنلاین برای فاطمه دشوار است و بهترین روش آموزش برای او، حضوری است. حالا فریبا هرروز کنار او می‌نشیند تا بتواند تلفظ حروف را به خوبی به او نشان دهد. او حالا معنای کلمات را می‌فهمد، نوشتن را آغاز کرده و هرروز صبح به معلم جدیدش پیام می‌دهد؛ پنج سال بعد از ورود به مدرسه، صداها برای فاطمه واضح‌تر به گوش می‌رسد.

بازگشت به فهرست