آخرالزمان 17 اسفند
روایت امدادگر هلالاحمر تهران از مواجهه با جنگی 40 روزه که به آتشبسی موقت رسیده است
چله جنگ همین یک هفته پیش رسید؛ چند روز بعد از آتشبس است و شهرها آرامتر شدهاند، آدمها از خانهها بیرون آمدهاند و امدادگرها به شیفتهای عادی برگشتهاند، ولی جنگ هنوز برای آنها تمام نشده، تصویرها و پیکرها و ساختمانهای فروریخته در سرشان ادامه دارد و فکر میکنند آیا دوباره همهچیز به صبح نهم اسفند برمیگردد؟
خرداد امسال اولین رویارویی علی متینفر با جنگ بود؛ جنگی واقعیتر از دورههای آموزشی که سالها پیش در کلاسهای هلال احمر گذرانده بود. از بین اولین تصویرهایی که در جنگ دیده است، حمله به یک مخزن سوخت در جنوب تهران را به یاد میآورد که بامداد 25 خرداد هدف موشک قرار گرفته بود. علی آن شب، کمی دورتر از صحنه ایستاد بود و به حجم آتش نگاه میکرد که در فاصله 200 متریاش چیزی منفجر شد. همه آن چیزهایی که میدید- دود، انفجار و جنگ- برایش عجیب بود و« انگار نمیدانستم کجا هستم، انگار قفل شده بودم.» علی تا یک هفته بعد از این عملیات، وقتی بارها و بارها به خانهها و خیابانهای تهران میرود تا جانهایی را – شاید- بتواند از زیر خرابههای جنگ بیرون بکشد، دیگر باور میکند که همهچیز واقعی است و جنگ آغاز شده. جنگ 12 روزه، برای او و امدادگران مرکز عملیاتی پهنه جنوب شهرستان ری سه روز بیشتر طول میکشد؛ سه روزی که روی آوارهای حمله به سپاه دیلمان و به دنبال باقیماندههایی از پیکرها گذشت. 9 ماه بعد، همان تصویرها دوباره برایشان تکرار شد؛ آوارهای سنگین بتنی و بدنهایی متلاشی شده در حمله موشکهای جنگی به تهران که از صبح نهم اسفند آغاز شد، در روزهایی که علی 26 سالگیاش را بین عملیاتهای تمامنشدنی و حملات موشکی گذراند.
علی و همکارانش روز نهم اسفند و در همان دقایق اولیه حمله به تهران برای امدادرسانی به مرکز شهر اعزام میشوند. این بار هرم گرمای تابستان نبود که آدم را از پا در میآورد، عطش و گرسنگی روزه و گرد و خاک آوار بود که راه نفس امدادگرها را در طبقات پایین محل اصابت موشک میبست. آب و غذا و اکسیژن به بدن نمیرسید و بدنهای امدادگران زیر حجمی از گرد و خاک و تنش جنگ مانده بودند و عملیاتها تا غروب همان روز ادامه پیدا کرد؛ آن روز که شنبه، دهم رمضان بود و ماه هنوز به نیمه نرسیده بود.
از بین 40 شب گذشته در جنگ، 17 اسفند برایش «آخرالزمان» بود؛ شب حمله به سه انبار نفت در تهران. همان شب حمله، جایی نزدیک خانه پدرومادر علی موشک میخورد و او فرصت کمی پیدا میکند تا آنها را از خانهشان خارج کند و به یکی از اعضای فامیل بسپارد. همزمان مجتمع مسکونی «هارمونی» در شهرری هدف قرار میگیرد و او همراه با امدادگران شهرری به همین مجتمع اعزام میشوند. در میان عملیات، علی همانطور که در حیاط مجتمع آوار شده ایستاده بود، دود و آتش حمله به انبارهای نفت را هم میدید؛ همه شهر را دود گرفته بود، ساختمان روبهرویش نیمهکاره و فروریخته بود و هرکسی، به سمتی فرار میکرد؛ یک نفر گریه میکرد، یک نفر فرزندش را در آغوش گرفته بود و ازدور صدای آمبولانس شنیده میشد: «احساس کردم واقعا آخرالزمان است.» علی تعریف میکند آن شب تیم دیگری از امدادگران به انبارنفت رفته بودند و به دلیل تخلیه شدن منطقه قبل از حمله و کم کردن ذخایر سوخت آن، حمله موشکی مصدومی نداشت.
شب هولناک 17 اسفند، با پیدا کردن پیکرهایی در مجتمع مسکونی هارمونی تمام میشود؛ تیم پایگاه امداد و نجات شهرری فرمانده این عملیات بود و باید کشتهشدگان و نجاتیافتگان احتمالی را از زیر آوار یکی از ساختمانهای هفت طبقه این مجتمع بیرون میکشیدند، زنان و کودکانی کشتهشده که تصویرشان برای علی عادی نمیشود. تصویر پیکرهای باقیمانده از اصابت موشک، در یکی دیگر از مناطق شهرری هم به یاد علی مانده؛ وقتی که بدنی سه ساله به اسم «زینب» را ازیر آوار بیرون میآورد و داستانش را همه میشنوند. علی میگوید که «دیدن آن بچه، در آن سن، با لباسهایش آزاردهنده بود، بعد از آن شب حال خوبی نداشتم.»؛ زینب یکی از 383 کودکی بود که از ابتدای جنگ تا روز 19 فروردین و شروع آتشبس، کشته شدند.
بعد از جنگ 12 روزه و زمانی که پایان عملیات امداد و نجات در محل اصابت موشکها به سپاه دیلمان برای او و امدادگرهای هلال احمر اعلام شد، آنها میدانستند جنگ دوباره برمیگردد، اما باید چیزهایی قبل از برگشتن موشکها و انفجارها درست شود؛ مثل تجهیزات فنی امدادگرها، چیزهایی هم باید «بازیابی» شود؛ مثل خودشان که جنگ در سرشان ادامه پیدا کرده بود. علی وقتی دوباره جنگ خرداد را مرور میکند، فکر میکند تصویرهای جنگ برایش عادی شده، اما بعد به یاد میآورد که هنوز هم برایش سنگین است؛ چون «خواب و جسم را به هم میریزد و ممکن است تاثیراتش مادامالعمر باشد. یک صحنه تلخ که جلوی چشم میآید، تا آخر عمر تاثیر منفی خودش را دارد. در همین دو جنگ، صحنههای زیادی است که میتواند اذیتکننده باشد، اما خیلی چیزها را نمیشود گفت.»
علی امدادگری را سال 1390 آغاز کرد، روزهایی که 11 ساله بود و دورههای آموزشی هلالاحمر را میگذراند و تا سال 1400 هم به امدادگری داوطلبانه ادامه میدهد و بعد در سازمان به صورت رسمی کارش را آغاز میکند. او هفت سال امدادگر جاده بود، کرونا، زلزله کرمانشاه و سیل 98 را دیده بود اما آواری از موشک ندیده بود، حالا میداند موج انفجار موشک اشیا را چطور پخش میکند و میسوزاند و چطور بر سر آدمها فرو میریزد. در میان پایان یک جنگ و شروع موشکباران بعدی، دورههای حمایت روانی و آموزشهایی درباره امدادگری در جنگ برای علی و همکارانش برگزار میشود و این، شاید اولین دوره آموزشی جنگی برای او و امدادگران دیگر بود.

سمت چپ: علی متینفر
آنها در هر دو جنگ، عملیاتهای امدادی بیوقفه داشتهاند. روزهای آخر جنگ 12 روزه که شدت حملات به تهران بیشتر از دو هفته قبل بود، امدادگران شهرری به عملیاتی 48 ساعته میروند؛ اول سپاه دیلمان، بعد بسیج مستضعفین و بعد محلی نزدیک پل چوبی. دسترسی به هفت-هشت نفری که در سپاه دیلمان زیر آوار مانده بودند سختتر بود و عملیات آن سه روز زمان برد. عملیاتهای طولانی و یکنفس در جنگ اسفند هم ادامه پیدا میکند؛ تیم امدادگران هلال احمر که علی هم در میان آنها بود، به منطقهای مسکونی در شهرری اعزام میشوند که 24 ساعت تمام ادامه پیدا میکند؛ از قبل از طلوع آفتاب تا حوالی صبح روز بعد و بدون فرصت چندانی برای استراحت. در همین تنفسهای کوتاه چنددقیقهای بین عملیاتها، مردم برای امدادگران بستههای غذایی و آب میآورند تا نفسشان برگردد و دوباره روی آوارها بروند. علی تعریف میکند همیشه، همهچیز این طور پیش نمیرود و امدادگرها باید آن آدمهای بازمانده از حمله موشکی را آرام کنند؛ چون خشمگیناند و کمترین خسارتی که دیدهاند، خانههایشان است. او بین عملیاتها، بازماندههایی را دیده بود که میخواستند بیپروا از مرگ، به ساختمانهای فروریخته برگردند تا اعضای خانوادهشان را نجات دهند و امدادگران باید آنها را آرام و از محیط دور میکردند تا امدادرسانی درست پیش رود.
حالا امدادگرها بعد از دو جنگ که یکی از آنها هنوز در آتشبسی شکننده است، میدانند اگر موشکها مستقیم به خانهها اصابت کنند و حجم آوار زیاد باشد، احتمال زنده ماندن آدمها کمتر میشود. در بیشتر عملیاتهایی که علی و همکارانش از نهم اسفند در آن حضور داشتند - غیر از چندمورد- آدمها جانشان را از دست داده بودند. پیکرهایی که امدادگرها بیرون میکشند هم کامل نیستند؛ گاهی بدون سر، گاهی یک نیمتنه، گاهی هم مفقود میشوند، شاید هم صورتهایشان از شدت انفجار، متلاشی شده باشد. این صورتهای کاملا متلاشیشده را علی در خانهای در خیابان فداییان اسلام دیده بود.
بین عکسهایی که علی از عملیاتها و ساختمانها فرستاده، چند تصویر از همین اصابتهای مستقیم و آوارهای سنگین هم پیدا میشود. نجات بازماندهها سختتر است و علی تعریف میکند «باید خیلی حساستر و حرفهایتر عمل کنی که او آسیب دیگری نبیند؛ چون دارد لحظهشماری میکند تا از زیر آوار رها شود. دیگر آن خستگی و فشار روحی معنایی ندارد و باید بتوانی او را خارج کنی.» در عملیات خیابان 13 آبان شهرری، دو سه ساختمان کنار هم تخریب شده بودند؛ عملیات امداد و نجات یکی از این ساختمانها به تیم آنها سپرده شده بود و باید 5-6 نفر را زنده از زیر آوارهای بتنی بیرون میکشیدند. راه رسیدن به بازماندهها از طبقه دوم به بعد مسدود شده و تنها راه دسترسی، عبور از روی سقف ساختمانهای کناری بود. تیم امدادونجات باید از روی این سقفها رد میشد و کارگاه کوهنوردی میزد و مصدوم را برانکاردهای فلزی به پایین منتقل میکردند.
علی و امدادگرهای دیگر از نهم اسفند تا دو روز بعد از آتشبس 19 فروردین به کارشان ادامه دادند و در همین 42 روز، به استراحتهایی کوتاه رفتند و بعد از آتشبس دوباره به شیفتهای عادیشان برگشتهاند. حالا که آدمها و ماشینها بیشتر از شش هفته قبل، به خیابانهای شهر برگشتهاند و آن عملیاتهای پی در پی تمام شده، علی تصور میکند شاید برای بازیابی خودشان و تجهیزات امدادی فرصت کوتاه باشد؛ چون جنگ هنوز پشت دروازه است.