JAI NewsRoom مدیریت

حکایت «ندای ماندگار»: روایتی از یک نبرد خاموش در دل دروازه غار

20 شهریور 1404 | 09:57 •رفاه
حکایت «ندای ماندگار»: روایتی از یک نبرد خاموش در دل دروازه غار

در قلب دروازه غار، موسسه «ندای ماندگار» با توانمندسازی زنان آسیب‌دیده به جنگ چرخه فقر و کار کودک رفته است. این نهاد مستقل که خدمات حمایتی جامعی ارائه می‌دهد، اکنون برای بقا به حمایت مردمی نیازمند است.

درست در قلب تهران جایی که برج‌ها و اتوبان‌های مدرن جای خود را به کوچه‌های تنگ و خانه‌های فرسوده می‌دهند محله‌ای نفس می‌کشد که نامش برای بسیاری مترادف با فقر، اعتیاد و آسیب‌های اجتماعی است: دروازه غار. فعالان اجتماعی که سال‌هاست کف این خیابان‌ها را گز کرده‌اند آن را یک «سیاه‌چاله آسیب‌های اجتماعی» می‌نامند. یک مرکز ثقل ویرانگر که به گفته آن‌ها دسترسی به انواع مواد مخدر در آن به چشم بر هم زدنی ممکن است و همین جاذبه تاریک، جمعیت روزانه‌اش را به دو برابر جمعیت شبانه آن می‌رساند.

در میان همین آشوب و در دل همین تاریکی نزدیک به دو دهه است که یک چراغ کوچک اما پرتلاش در ساختمانی که از شهرداری گرفته اما هر لحظه بیم پس گرفتنش می‌رود سوسو می‌زند. اینجا «ندای ماندگار» است، یک سازمان مردم‌نهاد که داستانش داستان یک نبرد روزمره برای بقا، توانمندسازی و حفظ کرامت انسانی است. این روایت آن نبرد است آن‌گونه که از زبان علی‌اکبر اسماعیل‌پور، مدیرعامل آن بازگو می‌شود. روایتی که با یک سوال ساده آغاز می‌شود و به هزارتوی پیچیده اقتصاد، سیاست و انسانیت در ایران امروز می‌رسد.

داستان این حرکت به سال ۱۳۷۹ بازمی‌گردد، زمانی که گروهی از فعالان مدنی فعالیتی را با نام «آوای ماندگار دروازه غار» آغاز کردند. مدیر کنونی موسسه شروع ماجرا را این‌گونه توضیح می‌دهد: «این ادامه یک فعالیتی بود که ما برای توانمندسازی کودکان در وضعیت دشوار در دروازه غار شروع کرده بودیم».

شکست یک رویکرد، تولد یک فلسفه

تمرکز اولیه ساده و مشخص بود: کودکان کار. کودکانی که در تعریف گسترده آن روزها شامل بچه‌های بدسرپرست، تک‌سرپرست و تمام کودکانی می‌شدند که فقر خانواده امکان تحصیل را از آن‌ها گرفته بود و چاره‌ای جز فرستادنشان به خیابان‌ها و کارگاه‌ها باقی نگذاشته بود. این حرکت شاید از اولین تلاش‌های جدی برای تمرکز بر این قشر از کودکان در این منطقه بود. اما گذر زمان و تجربه عمیق میدانی آن‌ها را به یک بصیرت تلخ اما حیاتی رساند. آن‌ها دریافتند که تلاش‌هایشان هرچند ارزشمند اما مانند ریختن آب در مشکی سوراخ است.

 اسماعیل‌پور این نقد اساسی را این‌گونه تشریح می‌کند: «توانمندسازی کودک در یک خانواده فقیر، بدون تغییر وضعیت اقتصادی خانواده دور باطل است. فقر خانواده، کودک را دوباره به چرخه کار بازمی‌گرداند.» این جمله کوتاه عصاره یک شکست و در عین حال نقطه عطفی برای یک شروع جدید بود. آن‌ها فهمیدند که نمی‌توان کودک را از بافت خانواده‌اش جدا کرد. کودک پس از گذراندن تمام دوره‌های آموزشی، دریافت محبت و حمایت، شب به همان خانه‌ای بازمی‌گردد که پدرش بیکار است، اعتیاد دارد یا درآمد ناچیزش کفاف نان شب را هم نمی‌دهد. در چنین ساختاری کودک دوباره به چرخه کار بازمی‌گردد.

این موسسه با تلاش‌های زنده‌یاد «صفا پوینده» بنیان ‌گذاشته شد و رفته رفته راهش را پیدا کرد. همین درک عمیق و تلاش‌ها بود که در سال ۱۳۸۶ به تولد «مرکز توانمندسازی آوای ماندگار» با یک فلسفه و استراتژی کاملاً جدید منجر شد. آن‌ها تصمیم گرفتند ریشه را هدف بگیرند و تمرکز خود را از کودک به «زن» معطوف کنند. منطق جدیدشان ساده و قدرتمند بود: «اگر زنان این خانواده‌ها بتوانند مستقل شوند و کار کنند چه بسا بتوان از کار بچه‌های آن خانواده هم جلوگیری کرد». اینگونه بود که شعار محوری و تمام هویت جدید مجموعه بر این پایه استوار شد: «توان‌افزایی زنان در وضعیت دشوار راهی به سوی کاهش آمار کودکان کار.»

آغاز این راه جدید یک نبرد فرهنگی تمام‌عیار بود. فعالیت‌ها در ابتدا بسیار کوچک و به صورت «محفلی» در یک خانه دیگر آغاز شد. فضا بسیار محدود بود و بزرگ‌ترین چالش نه مسائل مالی یا لجستیکی که دیوارهای بلند فرهنگ سنتی منطقه بود. در آن دوران فرهنگ حاکم بر منطقه به گونه‌ای نبود که زنان بتوانند به راحتی از خانه خارج شده و در چنین فضایی کار کنند یا مهارتی بیاموزند. مدیر مجموعه آن روزها را این‌گونه به یاد می‌آورد: «آن روزها کار ما این بود که خانه به خانه برویم و مردان خانواده را قانع کنیم که اجازه بدهند همسرانشان برای یادگیری یک مهارت از خانه بیرون بیایند و به مرکز ما بیایند. البته در این راه تلاش‌های سختکوشانه زنده‌یاد خانم پوینده بسیار اعتمادساز بود

این یک نبرد فرهنگی تدریجی بود. فعالان و مددکاران موسسه با صبر و گفتگو تلاش کردند تا اعتماد خانواده‌ها را جلب کنند. به تدریج با استمرار و دیدن نتایج اولیه این فضا برای خانواده‌ها جا افتاد و دیوار بی‌اعتمادی فرو ریخت. شوهران کم‌کم اجازه دادند همسرانشان در این مرکز حضور یابند.

آنجا به تدریج به یک «پاتوق» و «حیاط خلوت» امن برای زنانی تبدیل شد که از شرایط سخت زندگی خود به آن پناه می‌آوردند. زنانی که فرزند کوچک داشتند و در هیچ‌کدام از کارگاه‌های استثمارگر دروازه غار که زنان را از ۸ صبح تا ۸ شب به کار می‌گیرند جایی نداشتند. یا زنانی که همسرانشان بیمار بودند و نیاز به مراقبت داشتند، بیمارانی با اسکیزوفرنی نابینایی یا هزار مشکل دیگر. این زنان مجبور بودند ظهر به خانه برگردند به همسر و فرزندانشان سر بزنند و غذا بدهند و دوباره به سر کار بیایند. امکانی که هیچ کارگاه دیگری در اختیارشان نمی‌گذاشت.

ندای ماندگار برای این زنان فقط یک محل کار به حساب نمی‌آمد. فضایی امن که می‌توانستند برای هفت یا هشت ساعت از زندگی روزمره خود فاصله بگیرند با هم‌نوعان خود حرف بزنند درد دل کنند در کلاس‌های آموزشی شرکت کنند و حتی دو وعده غذای گرم صبحانه و ناهار دریافت کنند.

تمام این حمایت‌ها، با یک شرط اساسی و غیرقابل‌مذاکره گره خورده بود، شرطی که فلسفه وجودی آن‌ها بود: «کودکان نباید به بازار کار فرستاده شوند.» تیم مددکاری موسسه به طور مداوم این شرط را پیگیری می‌کند آموزش کودکان یک بخش جدایی‌ناپذیر و مهم فعالیت‌های موسسه به شمار می‌رود. مدیر مجموعه به نتایج این اقدامات اشاره می‌کند: «ادعا نمی‌کنیم موفقیتمان صددرصدی بوده اما همین شرط حمایتی سرنوشت کودکان بسیاری را تغییر داده و مانع ورودشان به بازار کار شده است».

 

دو بال برای پرواز: نان و روان

مدل توانمندسازی در ندای ماندگار یک بسته کامل و چندوجهی است که دو بال قدرتمند دارد: حرفه‌آموزی برای استقلال اقتصادی و آموزش‌های رشد اجتماعی برای ترمیم روح. در بخش حرفه‌آموزی مهارت‌هایی چون سوزن‌دوزی، پارچه‌بافی، عروسک‌سازی و مهم‌تر از همه خیاطی آموزش داده می‌شود. انتخاب خیاطی به ویژه دوخت‌های ساده (آسان‌دوزی) یک دلیل روانشناختی عمیق دارد. مدیر مجموعه توضیح می‌دهد که این ساده‌ترین کاری است که یک زن می‌تواند به محض نشستن پشت چرخ چیزی را «خلق» کند. این خلق فوری و دیدن نتیجه ملموس کار به سرعت حس اعتماد به نفس و خودباوری را در زنی که سال‌ها احساس ناتوانی و سرکوب‌شدگی کرده زنده می‌کند.

اما هدف فقط آموزش نیست بلکه «ایجاد اشتغال» است. مدل اشتغال آن‌ها انعطاف‌پذیر است. زنان لزوماً مجبور نیستند در خود موسسه کار کنند. آن‌ها می‌توانند پس از یادگیری در کارگاه‌های بیرون مشغول شوند یا با استفاده از امکاناتی که موسسه در اختیارشان می‌گذارد در خانه خود کار کنند.

اما این فقط یک بال توانمندسازی است. بال دیگر که شاید اهمیتش کمتر از اولی نباشد آموزش‌های رشد اجتماعی است. در کنار صدای چرخ‌های خیاطی کلاس‌هایی برای ترمیم روح و روان زنانی برگزار می‌شود که سال‌ها با فقر، خشونت و تحقیر دست و پنجه نرم کرده‌اند. این آموزش‌ها مکمل ضروری حرفه‌آموزی هستند: «پیشگیری از خشونت خانگی»، «پیشگیری از کودک‌آزاری» و در کنار آن مجموعه‌ای از ده آیتم کلیدی مهارت‌های زندگی از جمله افزایش «خودباوری»، «اعتماد به نفس» و «کنترل خشم» به طور مستمر به تمام شرکت‌کنندگان آموزش داده می‌شود. این دو بال در کنار هم زنی را که زمانی قربانی شرایط بود به فردی مستقل، آگاه و کنشگر در زندگی خود و خانواده‌اش تبدیل می‌کند.

ندای ماندگار خود را یک «کارآفرین اجتماعی» می‌داند و مدیر آن با دقت این هویت را از سایر مدل‌ها متمایز می‌کند. او توضیح می‌دهد که یک کارآفرین اجتماعی صرفاً یک واسطه برای فروش محصولات نیست بلکه نهادی است که باید مجموعه‌ای کامل از «خدمات اجتماعی» ارائه دهد. یعنی باید مددکار، روانشناس و برنامه‌های رشد اجتماعی داشته باشد و بتواند افراد آسیب‌پذیری را که به هر دلیلی نمی‌توانند در محیط‌های عادی کار کنند پوشش دهد. این تعریف در تضاد با مدل «واسطه اجتماعی» قرار می‌گیرد که صرفاً صنایع دستی روستاییان را در تهران می‌فروشد و خدمات حمایتی ارائه نمی‌کند.

یکی از قدیمی‌ترین و استراتژیک‌ترین محصولات این کارگاه «کیسه‌های پارچه‌ای» است. تولید این محصول از ابتدا یک انتخاب چندوجهی و فلسفی بوده است. اولاً یک محصول ساده و کاربردی برای ایجاد درآمد است. ثانیاً و مهم‌تر از آن این محصول نماد «مسئولیت اجتماعی» مجموعه در قبال محیط زیست است. محصولات جدیدتر مانند پارچه‌های بافته‌شده از نخ پنبه خالص نیز با همین فلسفه دوست‌دار محیط زیست تولید می‌شوند.

 

زیر تیغ اقتصاد نابرابر

با وجود تمام این ارزش‌ها بقای اقتصادی در بازار فعلی ایران یک نبرد نابرابر و تقریبا ناممکن است. این موسسه برای ادامه حیات با چالش‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کند. رقابت با کارگاه‌های تجاری که با استثمار نیروی کار و بدون ارائه هیچ‌گونه خدمات حمایتی محصول مشابه را با قیمت بسیار پایین‌تر تولید می‌کنند غیرممکن است. از طرفی شرایط اقتصادی عمومی کشور بازار را به حالت نیمه‌تعطیل درآورده و سفارش‌های بزرگ و تیراژدار تقریبا وجود ندارد. بحران اقتصادی حتی شرکت‌های بزرگی را که زمانی در قالب مسئولیت اجتماعی با این موسسه همکاری می‌کردند تحت تأثیر قرار داده است.

بزرگ‌ترین ضربه اما از جانب تورم وارد شده است. در چنین شرایطی چرخه کارآفرینی اجتماعی که قرار بود به خودکفایی منجر شود به شکل ناقص و با اتکای کامل به کمک‌های مردمی به حیات خود ادامه می‌دهد. شکاف عمیقی میان هزینه‌های سنگین جاری و درآمد مجموعه وجود دارد به طوری که درآمد حاصل از فروش محصولات در بهترین حالت فقط ۲۰ درصد این هزینه‌ها را پوشش می‌دهد. این مجموعه بارها مجبور شده است که حتی در نبود سفارش از محل کمک‌های مردمی به خیاطان خود حقوق پرداخت کند تا این شبکه انسانی حفظ شود و افراد دوباره به چرخه آسیب بازنگردند.

 

نبرد فرسایشی با بوروکراسی

در کنار این جنگ اقتصادی نبردی فرسایشی و روزمره دیگری با بوروکراسی دولتی در جریان است. یکی از اصول بنیادین ندای ماندگار استقلال کامل مالی و سیاسی از دولت و نهادهای حاکمیتی است. مدیر این مجموعه معتقد است دریافت کمک از دولت «وابستگی ایجاد می‌کند» و یک نهاد مدنی وابسته دیگر مستقل نیست. این استقلال اگرچه به قیمت فشارهای شدید تمام شده، اما هویت و اعتبار مجموعه را حفظ کرده است.

این عدم وابستگی آن‌ها را در تقابلی دائمی با نهادهای دولتی قرار داده است. ساختمانی که موسسه در آن فعالیت می‌کند متعلق به شهرداری است اما قرارداد اجاره آن ده سال است که تمدید نشده و این موضوع مانند شمشیر داموکلس همواره به عنوان یک اهرم فشار بر سر مجموعه قرار دارد.

سازمان امور مالیاتی و سازمان تأمین اجتماعی نیز هیچ تفکیکی بین یک نهاد غیرانتفاعی و یک شرکت تجاری قائل نیستند و مالیات و حق بیمه را با همان قوانین سختگیرانه شرکت‌ها مطالبه می‌کنند. بازدیدهای متعدد از سوی مسئولان رده بالا از جمله نمایندگان مجلس و اعضای شورای شهر نیز همواره با وعده‌هایی همراه بوده که هیچ‌کدام عملی نشده‌اند.

فعالان این مجموعه می‌دانند که وظیفه آن‌ها «درمان» مشکلات ساختاری جامعه نیست؛ این وظیفه‌ای حاکمیتی است. نقش آن‌ها «ارائه الگوهای موفق»، «دیده‌بانی» و «ایجاد فضایی برای گفتگو» است. جمعیت هدف آن‌ها بسیار «سیال» است و خانواده‌ها مدام به دلیل فقر به حاشیه‌های دورتر پرت می‌شوند بنابراین اندازه‌گیری موفقیت بلندمدت دشوار است. آرمان نهایی آن‌ها «واگذاری مجموعه به جامعه محلی» است. بسیاری از مربیان و کارکنان فعلی خود زمانی از مددجویان این مرکز بوده‌اند و هدف این است که روزی اداره کامل این مجموعه به دست همین افراد توانمندشده سپرده شود.

 

فراخوانی برای ماندگاری یک صدا

ادامه فعالیت مجموعه ندای ماندگار برای عبور از بحران مالی فعلی به حمایت جامعه وابسته است. این مرکز با شکاف  جدی میان درآمد و هزینه‌های عملیاتی خود روبروست، چرا که فروش محصولات، هزینه‌های جاری را پوشش نمی‌دهد. 

برای جبران این کمبود شرکت‌ها می‌توانند با سفارش محصولات برای هدایای سازمانی همکاری کنند.  همچنین خرید تولیدات این مرکز از طرف عموم مردم و کمک‌های مالی مستقیم، نقش تعیین‌کننده‌ای در پایداری آن دارد. این امر به این مجموعه امکان می‌دهد به فعالیت خود در زمینه ایجاد اشتغال برای زنان سرپرست خانوار و ارائه خدمات حمایتی به آن‌ها ادامه دهد

بازگشت به فهرست