JAI NewsRoom مدیریت

فردای نامعلوم

27 بهمن 1404 | 09:35 •جامعه
فردای نامعلوم

روایت مردمی که روزهایشان را در خشم و تعلیق می‌گذرانند و برای آدم‌ها و امیدهای از دست رفته سوگواری می‌کنند.

در پاساژی حوالی خیابان ولی‌عصر دو زن روی صندلی‌های فلزی جلوی یک ویترین لباس‌فروشی نشسته‌اند. زن مسن‌تر دست‌هایش را در هم گره کرده و به رفت‌وآمد مردم نگاه می‌کند: «معلومه همه حالمون بده. اصلا نه گفتن می‌خواد نه سؤال و جواب؛ نگاه کن، خودت ببین... قیافه‌ها خسته، مغازه‌ها خلوت، دل‌ها همه غمگین.»

شصت‌وهشت سال دارد؛ مستمری‌بگیر است. می‌گوید این روزها خانه برایش جای ماندن نیست: «تحملم تمام شده، می‌رم خونه دخترم نمی‌تونم بمونم. اما اصلا انگار هول برم داشته؛ می‌گم می‌خوام برم... خونه خودم هم نمی‌تونم دووم بیارم، فقط خودمو می‌اندازم بیرون؛ تو خیابون راه می‌رم، تو صندلی‌های خیابون می‌شینم. اصلا نمی‌دونم چیکار کنم.»

شب‌ها هم خواب ندارد و بعد انگار به ریشه‌ این هول‌برداشتگی می‌رسد: «جوون‌هامون این‌طور پرپر شدن، اون‌وقت ما که پیریم... من اصلا از زنده بودنم حالم بده. منی که شصت و خرده‌ای سن دارم زنده‌ام، اون بچه‌ها مثل دسته‌ گل، بی‌دلیل...» کمی سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: «حالا زندگی خودمون خراب شد که معذرت می‌خوام به درک، بچه‌هامون چی؟ جوون‌هامون چی می‌شن؟»

فردا چه می‌شود؟

چند قدم آن‌طرف‌تر در مغازه‌ای با دیوارهای بتنی و آینه‌های قدیِ بلند، مردی جوان پشت پیشخوان نشسته است. سرش را خم کرده روی گوشیِ موبایل و خبرها را بالا و پایین می‌کند. هیچ مشتری‌ای در مغازه‌اش نیست. از وضعیتی می‌گوید که بعد از حوادث اخیر، بازار را به‌کلی از سکه انداخته: «دیگه کسی برای خرید نمی‌یاد؛ اگر هم بیان، فقط قیمت می‌پرسن و می‌رن. جیب مردم هر روز داره خالی‌تر می‌شه و لباس دیگه اولویت نیست. مردم ترجیح می‌دن پول نقدشون رو توی جیبشون نگه دارن. انگار می‌ترسن پولی که دارن رو به جنس تبدیل کنن و فردا جنگ بشه و پولی نداشته باشن.»

اسفند امسال برایش بوی عید نمی‌دهد و بلاتکلیفی‌ اجازه نمی‌دهد حتی یک قدم به جلو بردارد: «چند روز دیگه اسفنده، شب عید کاسب‌هاست. اما وقتی من نمی‌دونم جنگ می‌شه یا نمی‌شه، قیمت‌ها بالا می ره یا پایین می‌یاد، قطعا نمی‌تونم جنسِ شب عیدی بیارم. مغازه‌ام خالیه. جنس نمی‌آرم چون اگه بیارم و چکش رو بدم، دارم خودمو خالی می‌کنم؛ اگه بیارم و جنگ بشه که خودمو بیچاره کردم. این بلاتکلیفی از خودِ بحران بدتره؛ آدم رو فلج می‌کنه.»

وقتی صحبت به حال‌وهوای عمومیِ این روزها می‌رسد، بدون اینکه لحظه‌ای چشم از صفحه‌ گوشی و اخبارِ بردارد، می‌گوید: «افتضاح. بعد از داستان ۱۸ و ۱۹ دی، دیگه حال هیچ‌کس خوب نشد. همه فقط منتظریم ببینیم فردا قراره چه اتفاقی بیفته.»

منتظرم زندگی تمام شود

چند قدم آن‌طرف‌تر، زن جوانی آرام در راهرو قدم می‌زند و ویترین‌ها را نگاه می‌کند. چیزی نمی‌خرد. مکث می‌کند، قیمت‌ها را می‌خواند و رد می‌شود. می‌گوید: «دیگه توان خرید اون چیزی که دوست دارم و می‌دونم کیفیتش خوبه ندارم.»

از گرانی که می‌گوید، فقط عدد نمی‌دهد؛ از رابطه‌ها می‌گوید: «تولد یکی از دوستامه، دلم می‌خواد یه چیز سطح بالا بگیرم براش. ولی چون نمی‌تونم، شاید اصلا نرم پیشش.» مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «گرونی ارتباطات رو هم خراب می‌کنه.»

او و همسرش هر دو کارمندند. بچه ندارند. می‌گوید هزینه‌ها آن‌قدر بالا رفته که دیگر رفاه‌ برایشان معنا ندارد. از گوشت مثال می‌زند: «یه کیلو گوشت می‌گیری دو میلیون!» کالابرگ را «توهین» می‌داند. «ماهانه دو میلیون هیچ دردی دوا نمی‌کنه. قبض آب و برق و گاز خودش دو میلیونه.»

وقتی صحبت از مذاکره و جنگ و خبرهای متناقض می‌شود، می‌گوید مدتی است اخبار را دنبال نمی‌کند: «هندزفری می‌ذارم تو گوشم که هیچ صدایی نشنوم. صدای همکارام که از جنگ حرف می‌زنن آزارم می‌ده.» به گفته خودش، این اخبار آدم را «می‌بره تو حال افسردگی». تراپیستش به او گفته سعی کند از این فضاها فاصله بگیرد.

وقتی حرف به اعتراضات و کشته‌شدن جوان‌ها می‌رسد، صدایش آرام‌تر می‌شود، از ویدیوهایی می‌گوید که حالش را «خراب کرد» و از جایی به بعد دیگر ندید: «همه افسرده‌ایم. منم خیلی دردم اومد.»

اما سنگین‌ترین جمله‌اش درباره آینده است: «من امید خاصی ندارم. فقط منتظرم تموم بشه.» وقتی از او می‌پرسم چه چیزی تمام شود، بی‌درنگ جواب می‌دهد: «زندگی.»

پناه بردن به تنهایی و فکر مهاجرت

در امتداد بلوار کشاورز، جایی که پیاده‌رو میان درخت‌ها کش می‌آید، دو جوان هم‌قدم شده‌اند. یکی ۲۷ ساله و فارغ‌التحصیل برنامه‌نویسی است و دیگری ۲۵ ساله و هنوز دانشجو؛ هر دو در یک شرکت کار می‌کنند.

جوانِ برنامه‌نویس از اختلالات اینترنت و ۴۰ روزی می‌گوید که در آن نه چیزی یاد گرفته و نه پیشرفتی کرده: «کار من کلا با اینترنته. وقتی قطع بود اصلا نمی‌تونستیم دولوپ کنیم. این اتفاقات اخیر باعث شده کلا تمرکز نداشته باشم؛ فقط صبح تا شب می‌ریم سر کار، بدون هیچ بازدهی.»

دوست ۲۵ ساله‌اش که با صدایی آرام‌تر حرف می‌زند، حالِ عمومی را با واژه‌ «ناامیدی» توصیف می‌کند: «قبلاً اگه تفریح آن‌چنانی هم نداشتیم، باز یه دلخوشی ریزی بود؛ الان انگار خوشی از تو کشور ناپدید شده.»

وقتی از او درباره‌ راه نجات فردی می‌پرسم، پناه بردن به تنهایی یا کمک گرفتن از یک مشاور را تنها راهِ دوام آوردن می‌داند: «تصمیم گرفتم برم پیش کسی که حالمو تغییر بده؛ واقعا ناراحتم.»

هر دو، چشم‌انداز آینده را خارج از مرزها جست‌وجو می‌کنند. برنامه‌نویس ۲۷ ساله جدی‌تر از همیشه به مهاجرت فکر می‌کند و کارهایش را هم پیش برده است. دوست جوان‌ترش اما میانِ آرزوی رفتن و واقعیتِ هزینه‌ها معلق مانده: «خارج از کشور گزینه‌ خوبیه، اما هزینه‌ها باعث شده فعلا پنجاه، پنجاه باشم. فعلا فقط درسم رو ادامه می‌دم تا ببینم چی می‌شه.»

انباشت همزمان چند بحران

آنچه در این روایت‌ها و تجربیات شهروندان دیده می‌شود، از نظر سیدوحید شریعت، رئیس انجمن علمی روان‌پزشکان ایران، واکنشی گذرا نیست، بلکه نتیجه‌ انباشت هم‌زمان چند بحران است؛ بحران‌هایی که هرکدام به‌تنهایی می‌توانند فشار روانی ایجاد کنند، اما در کنار هم، اثرشان تشدید می‌شود.

او می‌گوید در هفته‌ها و ماه‌های اخیر، «حال عمومی مردم خوب نیست» و این وضعیت را نمی‌توان به یک عامل واحد نسبت داد. به گفته‌ شریعت، نخستین عامل، خود حوادث اخیر است؛ کشته‌شدن شهروندان، بازداشت‌ها و زخمی‌شدن افراد: «این اتفاقات، به‌ویژه از نظر تعداد و گستره، برای مردم شوکه‌کننده بود.»

او تاکید می‌کند که بسیاری از مراجعانش، مستقیم یا غیرمستقیم، با این حوادث درگیر بوده‌اند: «خیلی‌ها، در خانواده، دوستان یا آشنایان، حداقل یک نفر را می‌شناسند که آسیب دیده یا جانش را از دست داده.» به همین دلیل، به‌گفته‌ او، نمی‌توان گفت تنها بخش کوچکی از جامعه متاثر شده است؛ دامنه‌ این تجربه بسیار گسترده‌تر است.

عامل دوم، از نگاه او، وضعیت اقتصادی است؛ بحرانی مزمن که در دوره‌هایی شدت و ضعف داشته، اما در ماه‌های اخیر شکل افسارگسیخته‌تری به خود گرفته است. شریعت می‌گوید تورم بالا، کاهش قدرت خرید و حذف برخی حمایت‌ها، فشار روانی قابل توجهی ایجاد کرده است: «وقتی درآمدها متناسب با هزینه‌ها بالا نمی‌رود، افراد تا یک جایی می‌توانند تحمل کنند؛ بعد از آن، ناگهان به زیر خط فقر یا فلاکت سقوط می‌کنند.» او معتقد است این سقوط ناگهانی، برای بسیاری، همان نقطه‌ای است که «کاسه‌ صبرشان لبریز می‌شود.»

در کنار این دو عامل، قطع اینترنت و اختلال در ارتباطات نیز نقش مهمی داشته است. شریعت می‌گوید برای بسیاری از مردم، اینترنت فقط یک ابزار تفریحی نیست؛ راه ارتباط با خانواده، دوستان و منبع اصلی دریافت اطلاعات است. قطع این ارتباط، به‌ویژه در شرایط بحرانی، احساس ناامنی و بی‌خبری را تشدید می‌کند: «وقتی آدم نمی‌داند چه اتفاقی افتاده یا در حال رخ‌دادن است، اضطراب به‌مراتب بیشتر می‌شود.»

سوگواری برای آدم‌ها و امیدهای از دست رفته

به‌گفته‌ او، آنچه این عوامل را خطرناک‌تر می‌کند، هم‌زمانی آن‌هاست: «وقتی استرس‌ها روی هم می‌افتند، تاثیرشان دو یا چند برابر می‌شود.» شریعت توضیح می‌دهد که هر فرد ظرفیت محدودی برای مقابله با فشار روانی دارد. هر بحران، بخشی از این ظرفیت را پر می‌کند و وقتی ضربه‌ها پشت‌سرهم می‌آیند، دیگر جایی برای ترمیم باقی نمی‌ماند: «در این نقطه، علائمی مثل بی‌خوابی، اضطراب شدید، خشم، افت تمرکز و ناتوانی در انجام کارهای روزمره بروز می‌کند.»

در چنین شرایطی، شریعت از«سوگ جمعی» می‌گوید. به‌گفته‌ او، جامعه نه‌فقط برای افرادی که از دست رفته‌اند، بلکه برای امیدهایی که از میان رفته‌اند، در حال سوگواری است: «این سوگ فقط مربوط به خانواده‌های داغدار نیست؛ بخش بزرگی از جامعه مستقیم یا غیرمستقیم درگیر آن است.» او تأکید می‌کند که این سوگ، به دلیل گستردگی و شدت حوادث، ابعادی فراتر از سوگ‌های معمول پیدا کرده است.

مسئله‌ مهم دیگر، از نگاه شریعت، نبودن امکان ابراز این سوگ است. او می‌گوید وقتی افراد نتوانند سوگواری کنند چه در سطح خانوادگی و چه در سطح اجتماعی این سوگ به‌تدریج مزمن و بیمارگونه می‌شود: «سوگ ابرازنشده معمولا طولانی‌تر می‌شود و با احساسات مخرب همراه است.» این احساسات، به‌گفته‌ او، بیشتر در قالب خشم، ناامیدی و افت عملکرد بروز می‌کنند و می‌توانند زندگی فردی و اجتماعی را مختل کنند.

شریعت به تفاوت میان این نوع سوگ و سوگ ناشی از حوادث طبیعی اشاره می‌کند و می‌گوید در فجایع طبیعی، هرچند اندوه عمیق است، اما میزان خشم معمولا کمتر است، زیرا عامل انسانیِ مستقیم وجود ندارد اما وقتی آسیب مستقیما توسط انسان ایجاد می‌شود، تحلیل ذهنی ما متفاوت است و خشم بسیار بیشتری شکل می‌گیرد. او برای توضیح این موضوع، به تجربه‌ شلیک به هواپیمای اوکراینی اشاره می‌کند که پس از روشن‌شدن ابعاد آن، سوگ و خشم اجتماعی را عمیق‌تر کرد.

توصیه‌های فردی برای حفظ سلامت روان کافی نیست

شریعت همچنین از پیامدهای بلندمدت این وضعیت می‌گوید. به گفته او وقتی افراد احساس می‌کنند هیچ کنترلی بر شرایط ندارند و راه خروجی نمی‌بینند، ممکن است به گزینه‌هایی فکر کنند که در شرایط عادی برایشان قابل تصور نبوده است. اینجاست که تمایل به مهاجرت یا حتی خودکشی افزایش پیدا می‌کند. به‌گفته‌ او، این واکنش‌ها نشانه‌ اوج حس ناتوانی و بن‌بست روانی است.

او تاکید می‌کند که در چنین شرایطی، توصیه‌های فردی برای حفظ سلامت روان در حالی که نیازهای اولیه تامین نشده کافی نیست: «وقتی آدم نگران نان شب است، حرف‌زدن از تمرین تنفس و آرام‌سازی بیشتر شبیه شوخی است.»

با این حال، شریعت می‌گوید ارتباط انسانی، هرچند اثر محدودی داشته باشد، می‌تواند در این شرایط نقش محافظتی ایفا کند؛ دست‌کم از شدت احساس تنهایی و انزوای مردم بکاهد. شاید همین دلیل است که زن مسن را از خانه بیرون می‌کشد تا میان مردم بنشیند، یا جوان‌ها را وادار می‌کند در پیاده‌روها قدم بزنند و حرف بزنند، یا کاسبی را پشت بساطش نگه می‌دارد. در پاساژ و پیاده‌رو و بلوار، زندگی جریان دارد؛ مغازه‌ها بازند، بخار از قابلمه‌های آش بالا می‌رود، مردم قدم می‌زنند و سر کار می‌روند. اما زیر این حرکت عادی، چیزی معلق مانده است؛ پرسشی بی‌پاسخ درباره فردا. نه سوگ تمام شده، نه امید شکل گرفته. شهر کار می‌کند، نفس می‌کشد، اما انگار در انتظار اتفاقی ایستاده که هنوز نامی برایش ندارد.

بازگشت به فهرست