JAI NewsRoom مدیریت

درخشش خونین یک لاله: سینا ذاکری، فرزند همکار شعبه تأمین اجتماعی میناب، قربانی جنایت جنگی

06 فروردین 1405 | 01:48 •جامعه
درخشش خونین یک لاله: سینا ذاکری، فرزند همکار شعبه تأمین اجتماعی میناب، قربانی جنایت جنگی

در یک صبح بهاری در میناب، دل‌خراش‌ترین فاجعه رقم خورد؛ جایی که قرار بود گهواره‌ای برای کودکان باشد، ناگهان به تلی از آوار و خون تبدیل شد.

به گزارش آتیه‌آنلاین، دبستان «شجره طیبه» که همیشه محل رویای بچه‌ها بود، این بار زیر حمله موشکی رژیم صهیونیستی-آمریکایی به ویرانه‌ای تبدیل شد و ۱۶۸ کودک و معلم بی‌گناه جان باختند. در میان این شهدا، نام سینا ذاکری، دانش‌آموز کلاس چهارم، بر دل هر شنونده‌ای می‌نشیند؛ کودکی که آرزو داشت پزشک شود و در زادگاهش به مردم خدمت کند.

لحظه‌ای که مدرسه شجره طیبه به ویرانه‌ای از خون تبدیل شد

نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، ساعت ۱۱ صبح، به مانند دیگر روزهای زمستانی میناب آغاز شد، اما به یکباره آسمان این شهر به رنگی غمگین بدل گشت. در همان لحظات، صدای انفجارهای مهیب از فاصله دور شنیده شد و همه چیز به طرز وحشتناکی تغییر کرد. دبستان «شجره طیبه» که برای کودکانی همچون سینا ذاکری، پناهگاه بود، در یک لحظه تبدیل به تلی از خاک و ویرانی شد. سینا که تنها ۱۰ سال داشت، در روزی که باید در کنار همکلاسی‌هایش درس می‌خواند، تبدیل به یکی از ۱۶۸ شهیدی شد که در این جنایت جنگی جان خود را از دست دادند.

پدر سینا، اکبر ذاکری، که خود از همکاران شعبه تأمین اجتماعی میناب است، با چشمانی اشکبار از آخرین دیدار خود با پسرش می‌گوید: «سینا آن روز حال عجیبی داشت. همیشه صبح‌ها او را به مدرسه می‌بردم، اما آن روز مادرش اصرار کرد که خودم او را ببرم. در راه، سینا مضطرب و نگران بود، انگار حس می‌کرد که اتفاقی در انتظارش است.»

صدای انفجار و ناله‌های پدر: جست‌وجویی بی‌پایان برای پیکر سوخته سینا

اکبر ذاکری، آن لحظه‌ای را که انفجار در مدرسه رخ داد، با جزئیات به یاد می‌آورد. «در اداره بودم که صدای انفجار بلند شد. وقتی شنیدم مدرسه را هدف قرار داده‌اند، بی‌اختیار دویدم به سمت مدرسه. مدرسه دو طبقه بود؛ طبقه بالا دخترها و طبقه پایین پسرها بودند. موشک دقیقاً وسط کلاس‌های پسرانه خورد. مدرسه با خاک یکسان شده بود و مردم در حال آواربرداری بودند، اما تعداد شهدا به حدی زیاد بود که کمر همه خم شده بود.»

سینای کوچک اکبر در این حمله، دیگر برای همیشه نمی‌توانست به مدرسه برود. پدر، با لحنی پر از درد ادامه می‌دهد: «به محض اینکه متوجه شدم موشک مدرسه را زده، دیوانه‌وار دویدم به سمت مدرسه. در همان لحظه پهپادی دیگر به فاصله ۲۰ متر آن‌طرف‌تر انفجار کرد و همه پراکنده شدند. ما هم هیچ‌وقت نتوانستیم پیکر سینا را پیدا کنیم.»

جست‌وجویی بی‌پایان در میان سوختگان

روزها به سختی می‌گذشت و هیچ نشانه‌ای از پیکر سینا به دست نمی‌آمد. پدر که دیگر به هیچ‌چیز امید نداشت، به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس مراجعه کرد. «گفتند تعدادی پیکر سوخته آورده‌اند که قابل شناسایی نیستند. در همان لحظه، روی زمین سرد بیمارستان نشستم و فریاد زدم: "سینای بابا، کجایی؟ خودت را به من نشان بده!"»

اکبر ذاکری با اشاره به لحظه‌ای که سرانجام پیکر پسرش را شناسایی کرد، می‌گوید: «در سردخانه سه سوله پر از پیکرهای سوخته بود. برادرزنم پیکری را پیدا کرد که شبیه سینا بود. بعد از آن که نزدیک رفتم، دهانش را باز کردم و دیدم که دندان کشیده‌ای که قبلاً از او خواسته بودم، هنوز در جای خود باقی مانده است. آنجا بود که دنیا بر سرم خراب شد. سینا دیگر نفس نمی‌کشید.»

اتاقی که بوی دلتنگی می‌دهد

حالا خانه اکبر ذاکری بی‌صاحب است. سینای کوچک دیگر در آنجا نمی‌خندید و در کنار پدر و مادرش نبود. اکبر با اشک‌های جاری می‌گوید: «سینا رفیق من بود. همیشه با هم حرف می‌زدیم و در کنار هم بودیم. حالا وقتی از کنار آموزشگاه زبانش می‌روم و بچه‌های دیگر را می‌بینم، پاهایم سست می‌شود. به اتاقش که می‌روم، تخته وایت‌بردی که روی آن ریاضی تمرین می‌کرد، کتاب‌های زبانش و لوازم‌تحریری که با اشتیاق خریده بود، همه جا مانده‌اند، اما سینا دیگر نیست.»

سخنی با مدعیان دروغین حقوق بشر

پدر شهید سینا در پایان سخنانش با جهان و مدعیان حقوق بشر، با درد و تلخی به سخن می‌آید: «چطور آمریکا که همیشه از حقوق بشر حرف می‌زند، می‌تواند چنین جنایتی را مرتکب شود؟ سینا که اصلاً هیچ ربطی به سیاست نداشت، تنها یک کودک بود که آرزوهای بزرگی برای آینده داشت. شما نه فقط سینا، بلکه هزاران آرزوی مشابه را زیر آوار کشتید.»

این روایت تلخ، یادآوری می‌کند که جنگ نه تنها جان انسان‌ها، بلکه آرزوها و آینده‌های یک نسل را نیز می‌گیرد.

بازگشت به فهرست