JAI NewsRoom مدیریت

برابری در عمل؛ ایده‌هایی برای توانمندسازیِ توان‌یابان

19 تیر 1405 | 17:22 •رفاه
برابری در عمل؛ ایده‌هایی برای توانمندسازیِ توان‌یابان

توانمندسازی اقلیت‌های توان‌یاب در ادبیات سیاست‌گذاری رفاه، جامعه‌شناسی معلولیت و فلسفه سیاسی، به معنای دگرگونی بنیادین و ساختاری در قوانین، نظام‌های آموزشی، بازارهای کار و بسترهای کالبدی به منظور ایجاد فرصت‌های کاملاً برابر، مستقل و بدون تبعیض برای افراد دارای معلولیت است.

در بوروکراسی‌های اداری و سیاست‌گذاری‌های کلان رفاه، نگاه غالب به پدیده معلولیت، نگاهی تقلیل‌یافته به یک عارضه جسمانی فردی است که باید با پرداخت مستمری‌های ناچیز حمایتی، خدمات درمانی صِرف یا توزیع ابزارهای توان‌بخشی مدیریت شود. در این ساختار بوروکراتیک و تکنوکراتیک، فرد توان‌یاب به عنوان یک سوژه منفعل و دریافت‌کننده اعانه قلمداد می‌شود که خارج از چرخه اصلی تولید، آموزش و حیات اجتماعی قرار دارد. در مقابل این رویکرد طردکننده، کلان‌مفهوم توانمندسازی اقلیت‌های توان‌یاب قد علم می‌کند تا تبیین کند که معلولیت، نه یک بن‌بست بیولوژیک، بلکه زاییده ساختارها، قوانین، فضاهای آموزشی و بازارهای کاری ناتوان‌کننده‌ای است که توسط جامعه مدرن تنظیم شده‌اند. این مفهوم، فرآیندی ساختاری برای بازپس‌گیری حق مداخله، اشتغال مستقل، آموزش هم‌شمول و حضور منصفانه در تمام ساحت‌های زیست جمعی است؛ به گونه‌ای که آحاد جامعه فارغ از تفاوت‌های زیستی، از فرصت‌های برابر برای شکوفایی و کرامت شهروندی برخوردار شوند، نه اینکه به دلیل ضعف‌های بوروکراتیک به انزوای خانگی و طرد همه‌جانبه محکوم شود.

چیستی توانمندسازی اقلیت‌های توان‌یاب

توانمندسازی اقلیت‌های توان‌یاب در ادبیات سیاست‌گذاری رفاه، جامعه‌شناسی معلولیت و فلسفه سیاسی، به معنای دگرگونی بنیادین و ساختاری در قوانین، نظام‌های آموزشی، بازارهای کار و بسترهای کالبدی به منظور ایجاد فرصت‌های کاملاً برابر، مستقل و بدون تبعیض برای افراد دارای معلولیت است. این مفهوم تاکید دارد که توانمندسازی فرآیندی است که قدرت تصمیم‌گیری، خوداتکایی مالی و منزلت اجتماعی را به فرد توان‌یاب بازمی‌گرداند تا او بتواند به عنوان یک عامل فعال و شهروند مولد، در تمام فرآیندهای توسعه پایدار جامعه مشارکت داشته باشد. در تبیین دقیق این مفهوم، سازمان ملل متحد در اسناد تشریحی کنوانسیون حقوق افراد دارای معلولیت آورده است: «توانمندسازی افراد دارای معلولیت مستلزم تضمین استقلال فردی، از جمله آزادی در انتخاب‌های خود، و استقلال کامل آنان از طریق دسترسی بدون مانع به آموزش، اشتغال منصفانه، و مشارکت فعال در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی است.» این تعریف بین‌المللی اثبات می‌کند که توانمندسازی برخلاف رویکردهای سنتی حمایتی، بر ارتقای عاملیت انسانی، حق بر درآمد مستقل و شکستن سدهای ساختاری آموزش هم‌شمول متمرکز است تا معلولیت از یک عارضه فردی به یک موضوع حقوق بشری و توسعه‌ای بازتعریف شود.

اتصال به پارادایم حق بر شهر و جامعه

این مفهوم در عمق تحلیلی خود، به عنوان یکی از لایه‌های حیاتی برای تحقق کلان‌پارادایم حق بر شهر و حق بر جامعه ارزیابی می‌شود. اگر حق بر جامعه را حق دموکراتیک و هم‌شمول ساکنان برای بازآفرینی فضا و مناسبات قدرت بر اساس نیازهای انسانی بدانیم، توانمندسازی معلولان دقیقاً همان نقطه‌ای است که عیار برابری‌خواهی ساختارها را محک می‌زند. این پیوند تبیین می‌کند که حق بر جامعه تنها به معنای تردد در خیابان نیست، بلکه به معنای حق دسترسی برابر به صندلی‌های دانشگاه، فرصت‌های شغلی مدیریتی، تریبون‌های فرهنگی و چرخه‌های تولید ثروت مشاع است.

اجزا و ارکان مفهوم

این مفهوم کلان و جامع را می‌توان در فرآیندهای سیاست‌گذاری به چهار رکن اساسی تفکیک کرد:

یک. برابری در نظام آموزشی و تحصیلی: برچیدن نظام‌های تفکیک جنسیتی و فیزیکی در آموزش و ایجاد مدارس و دانشگاه‌های هم‌شمول که در آن‌ها منابع آموزشی، متون درسی و فناوری‌ها برای نابینایان، ناشنوایان و معلولان حرکتی کاملاً بهینه‌سازی شده باشند.

دو. استقلال اقتصادی و بازطراحی بازار کار: شکستن سقف‌های شیشه‌ای اشتغال از طریق وضع سهمیه‌بندی‌های قانونی کارآمد، بازتعریف مشاغل متناسب با قابلیت‌ها و توسعه بانکداری حمایتی برای کارآفرینی مستقل توان‌یابان به منظور خروج از تله فقر.

سه. دسترسی‌پذیری همه‌جانبه و پیوسته: پیوند فرآیندی میان مناسب‌سازی سخت‌افزاری کالبد شهر (معابر و ساختمان‌ها) و دسترسی نرم‌افزاری به خدمات دیجیتال، پرتال‌های اداری، سیستم‌های بانکی و ناوگان حمل‌ونقل عمومی.

چهار. دموکراتیک کردن حاکمیت رفاهی: حضور مستقیم و ساختاری خود توان‌یابان در شوراهای عالی تصمیم‌گیری و بوروکراسی‌های رفاهی برای تدوین اسناد بالادستی، به جای تصمیم‌گیری‌های قیم‌مآبانه برای آنان.

تبارشناسی تاریخی

ریشه‌های تحول تاریخی این مفهوم به پیامدهای پس از جنگ جهانی دوم، بازگشت گسترده سربازان دچار معلولیت به جوامع و هم‌زمانی آن با شکل‌گیری جنبش‌های حقوق مدنی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی در جهان مدرن بازمی‌گردد. در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی، بوروکراسی‌های رفاهی با موج عظیمی از آسیب‌دیدگان جنگی مواجه شدند که تمایلی به حاشیه‌نشینی نداشتند و خواستار بازگشت به دانشگاه‌ها و بازار کار بودند. با این حال، تا پیش از این مقطع تاریخی، نظام‌های اداری دولتی معلولیت را صرفاً ذیل الگوی پزشکی تحلیل می‌کردند؛ دیدگاهی تکنوکراتیک که فرد توان‌یاب را یک بیمار ناتوان و نیازمند ترحم می‌دانست که جایش تنها در آسایشگاه‌های قرنطینه‌شده یا تحت تکفل نهادهای خیریه حمایتی بود و نتیجه‌ای جز طرد مطلق و سیستماتیک این اقلیت از چرخه‌های تحصیلی، درآمدی و شغلی نداشت.

دگرگونی بنیادین تاریخی زمانی رخ داد که در اواخر دهه ۱۹۶۰، جنبش زیست مستقل توسط خود دانشجویان معلول در دانشگاه برکلی آمریکا پایه‌گذاری شد و به سرعت به یک مانیفست جهانی تبدیل گشت. این خیزش مدنی، پارادایم اجتماعی معلولیت را متولد کرد و این دگرگونی فکری و ساختاری را تبیین کرد که این نقص بیولوژیک یا بدنی نیست که انسان را منزوی می‌کند، بلکه ساختار نامناسب جامعه، بازارهای کار انحصارگرا و نظام‌های آموزشی انعطاف‌ناپذیر هستند که با ایجاد موانع ساختاری، فرد را معلول و ناتوان می‌کنند. این تحول بزرگ، مسیر بوروکراسی‌های بین‌المللی را در دهه‌های پایانی قرن بیستم متحول کرد و به تصویب کنوانسیون‌های جهانی حق‌محور منجر شد.

تبارشناسی مفهومی

در ساحت اندیشه و فلسفه مضاف، دانشنامه فلسفه استنفورد تبیین می‌کند که توانمندسازی توان‌یابان، هسته مرکزی نظریه‌های عدالت توزیعی و رویکرد قابلیت‌ها را تشکیل می‌دهد. بر اساس آرای مارتا نوسبام، عدالت زمانی محقق می‌شود که ساختار جامعه، قابلیت‌های بنیادی هر انسان را برای انتخاب نوع زندگی دلخواهش به فعلیت برساند و محروم کردن یک اقلیت از ابزارهای رشد، نوعی ناعدالتی ساختاری است. از سوی دیگر، دانشنامه آکسفورد با واکاوی این مفهوم ذیل عنوان شهروندی دموکراتیک، تبیین می‌کند که برابری در تحصیل، کار و درآمد، حق سلب‌ناپذیر شهروندی است و تقلیل دادن حقوق توان‌یابان به اعانه‌های دولتی، بازتولیدکننده مناسبات فرودستی و استثمار روانی در جغرافیا است.

نسبت مفهوم با رفاه و عدالت اجتماعی

تحلیل الگوهای توسعه رفاه نشان می‌دهد که انحصار بوروکراتیک و نادیده گرفتن توان‌یابان در چرخه‌های اقتصادی، عمیق‌ترین ریشه‌های ناعدالتی را شکل می‌دهد. وقتی نظام تحصیلی توان پذیرش معلولان را نداشته باشد و بازار کار بر اساس سوگیری‌های سنتی آنان را استخدام نکند، فقر سیستماتیک بازتولید می‌شود. رفاه اجتماعی پایدار منوط به آن است که بوروکراسی رفاهی، توانمندسازی را نه به عنوان یک هزینه جاری بودجه‌ای، بلکه به عنوان یک سرمایه‌گذاری زیرساختی برای آزادسازی انرژی تولیدی کارآمدترین نیروهای جامعه قلمداد کند؛ فرآیندی که بار مالی سیستم‌های حمایتی را کاهش داده و برابری واقعی را در توزیع درآمدها محقق می‌سازد.

تجربه روزمره و عینی

در زیست‌جهان عادی، این ناعدالتی ساختاری خود را در فرآیند استخدام یا تلاش برای کسب علم نشان می‌دهد. پدیده رد صلاحیت در مصاحبه‌های شغلی نمونه عینی این چالش است. وقتی یک جوان توان‌یاب با وجود کسب رتبه‌های برتر علمی، در اتاق‌های بوروکراسی مصاحبه به دلیل محدودیت حرکتی یا بینایی و با بهانه‌های عدم کارایی رد می‌شود، تجربه روزمره او از عدالت فرو می‌پاشد. در این حالت، او درمی‌یابد که استقلال مالی و درآمدی او، نه به شایستگی‌های فردی، بلکه به نگاه سنتی و سدهای پنهان اداری حاکم بر سازمان‌ها مشروط شده است.

وضعیت جهان

در عرصه بین‌المللی، شهرهای پیشرو و نظام‌های رفاهی مدرن با عبور از سیاست‌های سنتی اعانه‌ای، مدل‌های عینی و هم‌شمولی را برای تحقق توانمندسازی همه‌جانبه پیاده کرده‌اند. یک نمونه فرآیندی، ساختاری و بسیار شاخص در این زمینه، کشور سوئد است که دکترین زیست مستقل را در تاروپود قوانین خود تزریق کرده است؛ در این نظام رفاهی، بوروکراسی اداری متعهد است به جای پرداخت مستمری‌های ناچیز که فرد را به انزوای خانگی محکوم می‌کند، بودجه کلانی را تحت عنوان حق دستیار شخصی به خود فرد توان‌یاب اختصاص دهد. این سیاست عینی به معلولان اجازه می‌دهد با استخدام کمک‌کاران حرفه‌ای به انتخاب خود، سدهای حرکتی را بشکنند، در دانشگاه‌های عادی در کنار سایر شهروندان تحصیل کنند و در چرخه‌های شغلی و درآمدی قرار گیرند.

هم‌چنین در سطح اتحادیه اروپا، بوروکراسی‌های شغلی با وضع استانداردهای سخت‌گیرانه، شرکت‌های بزرگ تجاری و ادارات دولتی را مکلف به رعایت سهمیه‌های دقیق استخدامی و مناسب‌سازی کامل زیرساخت‌های نرم‌افزاری و سخت‌افزاری محیط کار کرده‌اند. نمونه عینی دیگر، آلمان است که با توسعه کارگاه‌های یکپارچه و تخصصی و ارائه مشوق‌های مالیاتی سنگین به کارفرمایان، توانسته است بستری فراهم کند که توان‌یابان به عنوان بازوهای مولد اقتصادی، درآمد مستقل کسب کرده و منزلت اجتماعی خود را در بالاترین سطوح حیات جمعی بازپس‌گیرند.

وضعیت ایران

در نظام تقنینی و اسناد بالادستی ایران، گام‌های بسیار مهمی برای برابرسازی فرصت‌های تحصیلی، شغلی و اجتماعی معلولان برداشته شده است. تصویب و ابلاغ قانون جامع حمایت از حقوق معلولان، به عنوان یک منشور ساختاری و فرآیندی در بوروکراسی اداری کشور شناخته می‌شود. در این قانون، تکالیف روشنی برای وزارتخانه‌ها جهت تخصیص سهمیه حداقل سه درصدی در آزمون‌های استخدامی، ارائه آموزش‌های رایگان در آموزش عالی، تامین زیرساخت‌های دسترسی‌پذیری اداری و اعطای تسهیلات خوداشتغالی وضع شده است. راه‌اندازی مراکز کارآفرینی حمایتی و بسترهای بورسیه تحصیلی، جلوه‌هایی از این رویکرد تبیینی در کشور است.

با این وجود، ارزیابی‌های فرآیندی نشان می‌دهد که ساختار مدیریت رفاهی در مسیر پیاده‌سازی کامل این مصوبات بالادستی، با چالش‌هایی مواجه است. کمبود منابع اعتباری برای اجرای کامل قانون حالت اشتغال، عدم تمایل برخی بخش‌های کارفرمایی به پذیرش سهمیه‌های قانونی به دلیل ضعف در مشوق‌های مالیاتی، و پایداری برخی نگاه‌های سنتی در بوروکراسی‌های اداری که ترجیح می‌دهند به جای توانمندسازی شغلی به پرداخت مستمری بسنده کنند، از جمله موانعی هستند که تحقق فرصت‌های برابر درآمدی و تحصیلی را با کندی مواجه می‌سازند. کارشناسان استدلال می‌کنند که برای عبور از این وضعیت، تقویت ضمانت‌های اجرایی قانون، اعمال نظارت‌های سخت‌گیرانه بر آزمون‌های استخدامی و دگرگونی در پیوست‌های بودجه‌ای نهادهای رفاهی ضرورت دارد.

نتیجه‌گیری و افق پیش رو

توانمندسازی اقلیت‌های توان‌یاب در حوزه‌های کار، درآمد و تحصیل، سنگ بنای تحقق رفاه برابری‌خواه و برچیدن طرد اجتماعی است. جامعه زمانی به توسعه پایدار دست می‌یابد که بوروکراسی آن، فرصت‌های رشد را به عنوان حق سلب‌ناپذیر تمامی انسان‌ها پاسداری کند و اجازه ندهد تفاوت‌های زیستی به معیاری برای توزیع منابع ثروت و دانش بدل شود. افق پیش روی این مفهوم در ایران، منوط به بازخوانی سیاست‌های رفاهی بر پایه دکترین حق بر جامعه و تقویت نظارت‌های نهادی بر سهمیه‌های شغلی و تحصیلی معلولان است. ضرورت به مقصود رسیدن این مساله، بیش از هر چیز نیازمند سنجه‌های نظارتی دقیق است تا سازوکار تخصیص سهمیه‌های استخدامی و آموزشی در دالان‌های بوروکراسی به یک نمایش نمادین یا جایگزینی با مشاغل دست‌پایین و فاقد منزلت بدل نشود. ظرافت اصلی در این مسیر، تغییر جهت‌گیری حاکمیت رفاهی از رویکرد معیشتی-حمایتی به سمت رویکرد توانمندسازی ساختاری و اشتغال‌زا است؛ چرا که پایداری استقلال یک انسان در جامعه، مستلزم توانایی او برای تولید، کسب درآمد و مشارکت فعال در حیات جمعی است. توازن واقعی زمانی رخ می‌دهد که مدیریت کلان جامعه با نگاهی عدالت‌خواه، بسترهای آموزشی و بازارهای کار را به بازتابی از کرامت همگان تبدیل کند؛ فرآیندی که در آن فرصت‌های برابر، نه یک صدقه اداری، بلکه سقفی از حقوق مشاع شهروندی است که تمامی انسان‌ها در سایه آن فرصت پرواز می‌یابند.

بازگشت به فهرست